من از تو لب دارم
پس چرا نمی توانم ببوسم
ببوسم، ببوسم، ببوسم
و هر بار درد نکشم ؟" و-مایاکوفسکی
خوابت را می بینم، خواب های هفت ساله می بینم و دلم گرم می شود که پشت سر من ایستاده ای. می خندی و این راضی ام می کند. باورم نمی شود، ناهار روز عید را با هم خورده ایم و در خیابان بدون حجاب در آغوشت را می روم. هوا زمستان است...هوا بارانی است...هوا را اصلا فراموش می کنم...خودم را می چسبانم به تو که حتی سر حال تر از همیشه ای. کت و شلوار خاکستری به تن داری و می خندی و من دیوانه می شوم. پدر دست هایم گاهی کم می آورند. دست هایم هی سر می خورند. سر می خورند تا از دلتنگی بنویسند. سر می خورند که ادعا کنند روزی کم می آورند، تو را!
این روز ها شده ام دخترک نوجوانی که رها است. روزهایش را شب می کند و خیلی از سرخط های زندگی را رها کرده به حال خودشان. همه ی آنها نیمه کاره روی میز منند، نه در پرونده ی منند. اما من دارم زندگی می کنم! دارم می خندم! دارم غصه می خورم! دارم بازی می کنم! پدر من دارم بازی می کنم!!! یک بازی بد! یک بازی نامتوازن و هی جر می زنم! باورت می شود؟ و تو در خواب به من می خندی!
برای شما که این روزهایم، گرمی دست هایتان شده است -جانم - و تمام رویاهایم و -واقعیت- شیرینی بودن شماست:
" آفرین.ذ - رزا.ص - گلاره.س"
"رویا هایت را از دست نده"
خودش را ولوو کرده بو روی ختش، با روبالشی و ملحفه های تمیز اتو کشیده و و زل زده بود به پرده های قهوه ای و توری و تک صندلی لهستانی اتاق که خیلی سال بود با هزار جنگ و دعوا نگهش داشته بود. در تمام آن دقایق که زمان را کش آورده بودند روزهای گذشته را مرور می کرد. زبانش بند آمده بود. ذهنش تنها با کنایه ای تلخ به خودش می گفت: " رویاهات رو از دست نده"
اما واقعیت شبیه بیابان برهوت خشکی بود که آرامش نمی کرد. انگار تمام انرژی های منفی را نگه داشته بود توی قفسه ی سینه اش. انگار نمی خواست ببیند، ببیند که دارد تغییر می کند. ببیند که زندگی با تمام جنگش ذرات کوچک زیبایی دارد که لذت بخشند. داشت کفران نعمت می کرد.
"رویاهات رو از دست نده"
برای بار سوم که این را گفت، سرش را کرد توی بالش و سعی کرد چشم هایش را ببندد و ببیند. ببیند که دست هایی گرم هست. دست هایی که سرزمینش شده بودند و نگاهی که تعقیبش می کرد. چشم های تیره ی گردی که دلش را تنگ می کرد و آرام.
داشت به خودش برای بار نمی دانم چندم قول می داد که از تغییراتش حمایت کند. از مهربان بودن حمایت کند و دست هایش را بگذارد در ظرفی که همیشه از آن ترسیده بود. لبخند نشسته بود گوشه لبانش و خاطرات بد را دور می کرد.
فکر می کرد بیاید و قدر این روزهای خوب را بداند. داشت توی ذهنش کمتر غر می زد. کمتر آه و ناله می کرد. کمتر عصیان می کرد. چشم هاش زل زده بود به لوستر گل شکل آویزان از سقف و از این همه خشونت درونش متعجب شده بود. هیچ آینه ای توی اتاق نبود اما آینه وار می دید مشت اش را که به شوخی حتی می خورد و بر می گشت.
"کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر رد شو..."
مشتش را باز کرد و کشید روی ملحفه ی گل درشت روی تخت و حس می کرد چه خوب بود فشار روزمرگی به این سادگی ها باز می شد.
"رویاهات رو از دست نده"
پلک هایش می لغزید روی هم و باز این جمله می لغزید روی لب هاش و سرش، تنش، روحش داشت آرام می گرفت...
و دوستی هایت رو از دست نده و الا زندگی مثل بیابون برهوتی می شه...
اشا
پس از اسباب کشی، تهران هزار و سیصد و نود
"یه روز خوب می آد..."
سر درد تمام وجودم را پر کرده است. حس وزنه ای سنگین که از پشت ِ سرم خودش، من را و سرم را می کشد. اما همین سردرد دارد آرامم می کند. دارد من را با خودش را می برد تا زمین و زمان را به هم ندوزم و تنها من را به رختخواب می دوزد و من ته دلم لبخند می زنم.
لبخند می زنم که تمام سرزمین من شده است دو دست. دو دست دوست داشتنی که آدمی را دلتنگ می کند. آدمی را نه من را دلتنگ می کند. دلتنگی هایم جای حساسیت های معمول را پر کرده اند. چشم هایم را بسته ام و از جزییات گذشته ام، زندگی آن درامی نیست که می خواهم برای دیگران بنویسم. زندگی بازی من هم نیست. این می شود که دستم را می گذارم روی قلبم و می خواهم او زندگی را بنویسد. و تعریف او از زندگی یک دیاگرام مرتب است که خیلی چیز ها را خط می زند تا همان دیاگرام را خط بزند. این می شود که سیگار را خاموش می کنم. اخبار را خاموش می کنم. دغدغه های "الکی" را خاموش می کنم و به بازی او تن می دهم.
حالا من پاهایم را سر می دهم روی این دیاگرام و سعی می کنم پایم سر نخورد تا صدایش در بیاید. دلم نمی خواهد صدای هیچ کس از این گام های من خسته شود و درد بیاید. می خواهم دست هایم را تقسیم کنم. بین خودی که می رود و دست هایی که دلتنگ می کند و همه ی آنچه دوستی هایمان را رقم می زند.
فکر می کنم زمانه سخت تر از آن است که لحظه ای از با تلخی گذشته باشیم. دلم هوای گرم می خواهد. گرم مثل جنوب و جاده و آن خط های سفید که در آفتاب نامتناهی می شوند و دست هایی که دست هایم را بگیرند و در آفتاب با هم بر آن خطوط سفید برقصیم.
این ها را بگذارید پای سر دردی که امان راوی را بریده است و تمام.
اشا
تهران
صدای کلاغ های پارکِ لاله، همیشگی است.
نت های مدام بوق ماشین های خیابان کارگر
ازدحام، فقر، حادثه؛ همیشگی است.
لبخند
مال دروغ گو هاست!
گریه
مال دروغ گو هاست!
نترس!
کمی جلوتر، در انتهای خیابان کسی شلوارش را خیس کرده.
کسی، جیبش را...
کسی، زندگی اش را...
زندگی تخماتیک است،
از روی نرده ها بیا پایین
میله های سبز باریک میان خیابان نیزه های آماده ی جامعه ی منند
بپر پایین
انسوی پیاده رو، زنی دستش را گدایی می کند، حلقه در گردن ارنج پسری با موهای واکس زده.
انسوی موزه، چشم هایی پشت عینک دودی می خندد
خیانت بالای میله های سبز میان خیابان، گیر خودکار بی مغز تو افتاده است.
بپر پایین...
امروز برای حادثه روز مناسبی نیست
روزنامه های صبح تعطیلند.
نترس!
چمدانش را بسته بود!
بلیطش را گرفته بود!
سقوط
خبر
روزنه
پست همه چیز را پس فرستاده بود!
و
جهانش در سه حرف خلاصه شده بود.
"درد"
اشا
شب سال نو
چهارراه ها را به خاطر می آورم و چراغ قرمز های طولانی، گاهی چندین ثانیه، گاهی چندین روز، دقیقه، سال! و این ها خسته ام می کند. زل می زنم به همه ی داراییم: شما...شما...و شما که تمام زندگی من هستید. هی دوره اتان می کنم و هی به شما فکر می کنم و از سهم خودم از زندگی اصلا ناراضی نیستم. اما تاب این آلارم های قرمز من را پیر می کند و من هر روز پیر تر می شوم.
به دست هایم نگاه می کنم که دارند سرد می شوند و به سرم که داغ شده! همه چیز آنقدر ها هم ساده نیست. این روز ها فکر می کنم، دیگر تمام شد! حالاست با نی لبک های پشتم ...گذر کردن بدون نوشتم، بدون گفتن، بدون بودن اصلا گذر کردن نیست...اما این روز ها من باید از یک "من" ِ خودخواه بگذرم!
از آن "من" ای که دارد من را نابود می کند. از آن منی که دست هایم را نابود می کند و از آن منی که دارد "تقیه" می کند! دارد تقیه می کند.
همیشه یک جای بازی بر علیه توست. همیشه یک جای کار می لنگد. همیشه یک همیشه ای وجود دارد برا اعتراض! اما دهانم به اعتراض بند آمده و مغزم تنها فرمان می دهد که بگذر دخترک کوچک چهارده ساله ای که داری آن ته ته ته ها بال بال می زنی.
دخترک را دوست دارم، پر است از حساسیت های کوچک و بزرگ و برای زندگی می جنگد اما من امروز بیست و هشت ساله ام و در هیچ منطقی در ذهنم دخترک معصوم با آن احساسات آتشینش جایی ندارد.
چه کسی به حرف دخترک چهارده ساله ی خیالباف گوش می دهد؟ چه کسی امروز روبه رویش می نشیند و و برای گریه هایش آغوش می گشاید؟ انگار که این اولین باور عاشقانه ی او باشد!
صدا ها را می شنوم، "اشا" بیا، "اشا" برو، "اشا" برو، "اشا" برو! برو! و نمی دانم چرا دست ها و پاهایم کرخت شده اند؟ چرا این بار راحت نمی گذرم؟ چرا این همه راه را امده ام و حالا نمی توانم رها کنم؟
سوالها دوره می شوند. هر لحظه، هر آن! اما من می خواهم بازی را تمام کنم.
می خواهم "بازی" را ببازم!
می خواهم" بازی" را یادداشت کنم!
می خواهم از "بازی" بنویسم!
همین و شاید این رگ های مغزم...شاید...کمی خنک شوند!
پاشیده است، روی مونیتور
ساعت ها
شیهه ی اسبی را می شنوم
اعتمادش را زین کرده
می گریزد
ساعت ها
هی درد می کند
هی تکرار
هی هم همه ی "هی"
هیچ کسی امروز دلش تنگ نمی شود برای گفتن " دوست دارم"
هیچ کس خواب پاییز یی که پایش در پوتین زمستان گیر کرده را نمی بیند
ساعت هاست
من
و
تو
شده ایم یک بالش یک نفره که "هی" پیچ می خورد دور گردنم
ساعت هاست
می گذارم با همین خیالبافی هایت بروی
برو
برو
برو
بگذار کابوس های شبانه ی من جایی برای دیگری باشد.
اشا
حادثه ات را بو می کشم
دماغم اما
مثل زبانم نیش ندارد.
نه همیشه مثل این بی خوابی شبانه، دست هایم را دوست دارم. همین انگشتان ساده ی معمولی که من در آنها تمام می شود. همین ها که حالا روی کیبورد روایتگرند. بی تعارفند وقتی دستی را می فشرند. انقدر که گرمایشان را می توانی حس کنی. صداقتشان را دوست دارم وقتی هر روز بارها می روند سمت لبان خشک من و پوسته ها را کنار می زنند. دست هایم خسته نمی شوند که باران شوند بر گونه های تو. دست هایم از خودم بی ادعا ترند. هر لحظه می روند لای موهایم و می خواهند سر بخورند پایین بی عادت به این که چند هفته ایست کوتاهشان کرده ام. دست هایم می خندند، گریه می کنند، می رقصند.
ده انگشت کوچک کج و معوج که خاطره ی بارانشان باغم می کند.
اشا
تهران
همه ی آنچه می گذرد مثل کابوس تمام این شب هاست. ساعت های زیادی نمانده، اما هنوز هیچ روزن خوشی بخشی یافت نمی شود. تمام ِ راهها به دیوار های کشیده ی بلندی ختم می شوند که نه نردبانی در دستان من است تا از آنها بگذرم و نه ضربتی که دیوار را فرو بریزد. هر روز دل تنگ تر از پیش و هر روز تنها تر از پیش.
رسم روزهای ما این شده؛ تنهایی و کابوس های ممتد شبانه و عادت ... عادت به همه ی این تکرار ها.
نالیدن از وضعیت موجود، گر چه چیزی را تغییر نمی دهد اما تنها راه گریز برای چند ثانیه ای است که صدای زمان را در آورده است.
می خواهم به خودم بقبولانم، دیگر دلم برای چیزی یا کسی تنگ نمی شود وقتی همه به نوعی به دروغ گفتن های همیشگی اشان ادامه می دهند.
رو باز بازی کردن های من هم مثل یک استراتژی برای باخت می ماند. از ابتدای بازی همه چیز معلوم است ولی هی من خودم را می زنم به آن راه...به آن راه که باید از آن برگردم.
سکوت و سکون غالب این روز ها و شاید سالها!
همه ی زندگی در جریان است و من اینجا پشت پنجره ی انار های باران خورده ی ابتدای شهریور تهران نشسته ام و هر روز که هر لحظه از خودم سوال های تکراری بی جوابی می پرسم...و باز خودم را می زنم به همان راههای همیشگی و خستگی های همیشگی...
دلم می خواهد بر پیاده رو های نم دار ولیعصر راه بروم و شعر بخوانم و شاید مابین همه ی آن بیت های نیمه کاره کسی از من بپرسد " حالت خوب است؟ "
کسی که برایش چندان -کم- اهمیتی داشته باشد این کابوس ها و روز های تلخی که هی -هی- می شوند.
اما زمان که داد می زند، همه ی آن رفیق های قدیمی جا پاهایشان را پاک می کنند. همه ی آن دوستان گرما به و گلستان کوله بار های سفر های دورشان را می بندند. همه ی مهر های همیشگی در آینه رنگ می بازند و شکل تصنعی به خود می گیرند. حالا باید دستمالی را ببندم دور سرم و گوش هایم را پر از پنبه کنم و برای آینده ی موهوم صورتم را گچ بگیرم.
مثل ماسک های کابوکی، کمی اگزجره شده، کمی بزرگتر تا همه باورش کنند.
دلم را که کنده بودم و خشک شده بود پشت پنجره اما گاهی جای خالی اش تیر می کشد.
اتوبان ها ی کلان شهر و خیابان های قدیمی از آن ِ شما، شمشاد ها و پیچک ها ی سر تا سری و بوی بهار نارنج های گم شده از آن ِ شما، برج های سر در آسمان و خانه های از یاد رفته ی دارآباد از آنِ شما و همه ی موزه ها و نگار کده ها و ...همه و همه از آن شما ...تنها یک گام دورتر...از کابوس های شبانه ی من که باشید. برای خودم یک اتاق یک در دو ی سنگی می سازم و سرم را رها می کنم بین خاک نرمی که جانم را می کشد.
سکوت اگر می توانستم
و
خنده هایی که سالهاست گم شده اند...
اشا
تهران تلخ این روز ها ی همیشگی