در میانه های ظهر
در میان آغوش پرز های قالی
در کنج ِ پهلوی مادرم
تو با کاغذ های کتابم
کودکانه ورق خوردی
به خودم می گویم تمام شد ، دیگر دنیا دوستم ندارد
و هیچ وقت به خاطر نخواهم آورد
چه شد
این منم
با کوله باری که دوستش دارم
تو از نردبان بالا می روی
و من
کهکشان در راه را می خواهم
و پوست می اندازد
گره
ساده تر از اینها
عاشق شده ایم
بار بعدی که عاشقم شدی
یادم می ماند
نردبان ت فقط یک ستون دارد
و
کهکشان من هزار راه
و من
دیگر دوستت ندارم
که دیواره های کهکشانم
لخته های خونی است
که هیچ نوزادی را
پناه نمی دهد.
بی خوابی شبانه ای دیگر
برای سارا
( نیمی برای نیمکت ها
نیمی برای فنجان های خالی
رویهم
چهارده سال )
و حالا طول موج ها ما را به تمسخر می گیرند !
--ahsi
درام و ریاضی
به گمان من ریاضی در درام و در صحنه امری است ضروری . آنچه به صورتی ساده لوحانه در مورد طراحی صحنه گه گاه عنوان می شود . به عقیده ی من امری کاملا ضروری و قابل تامل است . جدای از چیدن اکسسوار و نحوه حرکت ها درون فضای مورد نظر صحنه ی تئاتر ، نحوه پردازش نور و غیره که گرافی پر پیچ و خم است و اگر ساده و بی دقدقه چیدمان بیابد تمام ارتباطات منطقی وجهی مزحک می یابد و به سرعت در چشمان تماشاگر تئاتر قابل شناخت خواهد بود . روابط بین گفتمان های درام و حظور بازیگران ( کاراکتر ها ) دچار روابط ریاضی و منطقی دشواری است که نویسنده ی معاصر تئاتر در "ایران " به شدت با آن بیگانه است . اگر ایران را ذکر می کنم بدین سبب است که نسل تئاتر و تئاتر نویس معاصر ما بسیار جوان تر از اروپا یا امریکاست و تاکید بدان که اطلاعات ما در حوزه ی معنایی خارج از کشور بسیار محدود است و شناخت ترکیب واژه های عامیانه ، بیان آرکائیک و غیره و غیره حلقه را برایمان تنگ تر می کند .
شوخیت تمام نمی شود که دستهای من
دست از نوازش بر دارند
کوچکتر که بودم
گمان می کردم
همه اینها مثلثی است
حالا شبیه هرم های
تو به توشده است
و من غرقه ی گردابم
که بپرسی چرا
کلاف ها را گم کرده بودم
پدرم زیر شمع دانی ها
مشغول کودکی (ش) بود
مادرم نردبان را گرفته بود
و ول نمی کرد
و در سمتی دیگر
من کلاف ها را گم کرده بودم
شوخیت تمام نمی شود
که انگشتان بارانیم
تمامی آستین ها را
خیس کرده اند.
شبانه--
بی خوابی
hofreha azizam, hofrehaye to dar tooye por ramz o raz adama, jahaei ke bi hich dalilo tozihi mishe donbale haghighati gasht ke vojood nadare, hamun jaei ke mibini hameye in rahha ,jobrane konjkavihato mikone o bas, ke zehne to har etefaghi ro pichide o sade mikone, ke hich khabari birun az zehne ziba nist, aghoooooooooooosh papa
به" کا "ی عزیزم
هی رفیق قسمتی از روحت و با خودم برده ام . حواست هست ؟ انگاری هنوز نمی خوای باور کنی . یه نگاهی به من بنداز .چقدر شبیه قبلمم ؟ کمی بلند تر شدم . انقده که دیگه لازم نیست سرم و بیارم بالا و به زور نگاه کنم . صاف کنج خیابون وا می ستم و به همه دنیا می خندم . هی رفیق انگار باور نداری .چرا نیگا به کفشام می کنی ؟ اونا همون قدیمیان یه کمی کهنه تر شدن . انقدر که با تو را اومدن . موهام ؟ نه جدی تر بگیر این موهام نیستن که رشد کردن . من جدی جدی اومدم بالا . زیر حجم آب سرد سنگینی که می خواستی خفه ام کنی گردن کشیدم و حالام اینجام . کنج چهار را واستادم .از دور دورام که رد شی مجبوری هی سر بچرخونی ...اره قسمتی از روحت اینجا جا مونده . نه نه نه بر نگرد من قمار باز بهتریم . شرط می بندم که هنوز گیجی و باورت نمیشه .دستت و آروم بذار رو قلبت.ترسیدی؟! ها ها ها نگو که مسیر و دویدی . نگو که سر چهار راه پر از دوده .نگو که اعتراف کشیدن ازتم برام ساده نیست . فقط عینکت و ور دار و خوب نیگا کن . آره بدون عینک ! الان گمونم بهتر ببینی . عینکا آدم و گول می زنن . گاهی چیزا رو بزرگتر از اونی که هستن گاهی کوچیکتر می کنن .هنوز باور نکردی ؟ نشونه ها ؟ نگو که نشونه ها رو نمی بینی . سر چهار راه یه کتابفروشی زرد ه . برو توش و دستت به اولین کتابی که رسید ورش دار.همه شون و من نوشتم .هزار تا کتاب که خودم نوشتم . هزار تا نسخه از اولین و اخرین کتابم . برو و بخونش . اون همون روح تو ِ . به صداهاش خوب گوش کن . گاهی می خنده . گاهی گریه می کنه . گاهی تو اوج سکوت فرو می ره . این جدی ترین و تنها ترین چیزی ِ که نوشتم . اونو که دیدی ایمان میاری به ... من سر چهار را منتظرم که رفتنت و ببینم وقتی داری رو نوک پاهات می رقصی. می خوام برا آخرین بار ببینمت . من تنها نیستم . افق کنارمه . دستها تو خیابونا دارند وول می خورن و پاها از عمق میان بیرون . و من سرم بالاتر از بلنتدترین ساختمون شهر داره سرک می کشه . یکی سر اونیکی چهار راه داره داد می زنه . هوررا مرلی منسون ...هورا جیمز ...یکی داره زلف بر باد زدش و دست به سر می کنه . یکی توی ماشین لباسشویی خونش گیر کرده و دور خودش می چرخه . یکیِ که از خوابیدن تو تخت خوابای فنری دست ور نمی داره . من روحمم آرومه و داره یه ترانه شرقی می خونه تنهایی و فک می کنه امروز روز اول پیدایش ماهاست.
دست از سر ماشین تحریرت بردار الان سال 1402
امروز رو با اضطراب گذروندم . نمی دونم حقیقت ماجرا چیه؟ ولی یه حسی همش می گفت کاش همه مردم ، همه خوب بودند و غم و غصه ها کم تر بود . امروز برا خیلی ها خواستم که شاد باشن . و تمام روز رو آن لاین سپری کردم . با همه یه جورایی حرف زدم . در عین حال یکی از کتابای پایان نامه ام رو از ابتدا تا انتها خوندم و .. می شه گفت بیش فعال بودم امروز و این سر ِ اضطرابی ِ که الان بیدارم نگه داشته . ببه حالت ماز گونه ای دارم لذت می برم . شاید اینم اولین گذر های ماز گونه ی بهاریه . ولس بر عکس همیشه خوب بوده و چیزی که تشدیدش می کنه یه اعتراف دردناک ِ ...این که من پی بردم واقعا بلد نیستم از خودم دفاع کنم . همیشه گمون می کردم خیلی مستقل تر از این حرفام . ولی واقعیت اینه که من در حصاری از جنس خودم زندانی ام و بیرون و آدم ها و کاراشون غریبه است باهام . نمی تونم وقتی کسی بهم چیزی می گه از خودم دفاع کنم . شاید تو تمام عمر ربع قرن گونم سه دفعه اونم با پیام کوتاه تونستم جیغ بزنم . نه نه ناراحت نیستم . ولی گمونم یه سری فکت راجع به دفاع از خود باید صادر کنم . و جیغم نزنم بهتره صدام ناهنجار میشه ... ها ها ها می دونین که الان چقدر هنجاره ؟ بالاخره این دنیای دیوانه ی دیوانه سهم یه روز خوبه . و اصلا دوست ندارم کتمونش کنم.
وامروز توی کنده کاری های جدید یا به نوعی شخم زدن پیاده رو های انقلاب ، غرق در عوالم خودم راه می رفتم . که گویا سه تا پسره از روبروم می اومدن . یهو یکیشون دست چپم و گرفت و کمی منو چرخوند و پرسید : خانوم امروز چند شنبه است . من دستم و کشیدم و همون طور گنگ افکار خودم . شاکی گفتم : من چه می دونم امروز چند شنبه است . گمونم از حالت من جا خوردن . بعد برای چند ثانیه که تا خیابون بعدی راه می رفتم . حس کردم هیچ صدایی به کل شنیده نمی شه . رو به خیابون کردم . خیابون انقلاب مثل همیشه شلوغ بود . تمام تصویرا صامت بودن . گیج گیج شده بودم . از چراغ قرمز که گذشتم دیدم باز تو همون جهنمم پر سرو صدا و شخم زده .
Anonymous(4/13/2008 11:20:13 AM): be ghole mehrgan
Anonymous (4/13/2008 11:20:27 AM): miri in amuzeshe aali
Anonymous (4/13/2008 11:20:39 AM): ye mostakhdemi sare zohre
Anonymous (4/13/2008 11:20:42 AM): ba ye dampai lekh lekh konan
Anonymous (4/13/2008 11:20:44 AM): vozu gerefte
Anonymous (4/13/2008 11:20:46 AM): dare mire
Anonymous (4/13/2008 11:20:58 AM): pankeye saghfi
Anonymous (4/13/2008 11:21:00 AM): micharkhe
Anonymous (4/13/2008 11:21:03 AM): sedaye azan
Anonymous (4/13/2008 11:21:07 AM): bolnade
Anonymous (4/13/2008 11:21:13 AM): kasi javabeto nemide
Anonymous (4/13/2008 11:21:24 AM): in behtarin tosifie ke tahal
Anonymous (4/13/2008 11:21:31 AM): az in vaziat ddiam
I have to leave now
bud
my decisions are still ongoing
I have to know now
but
my feelings are still ambiguous
It was worthwhile waiting 24 years for life line
stars shining
grass growing
hands coming
and beauty minds running
I have to leave now
by my lonesome
I have to know now
by my lonesome
I like white bedrooms
I like green hearts
I like red knifes
I like blue angels
I like colorless bullshit
come back to my multicolored poem
but
with your lonesome
esha--