روان است خون
بر کرانه های جیحون
اینجا شنبه است.
حافظه ی تاریخ
کپک هایش را به مراکز تولید آسپرین
می فروشد.
روان است خون
بر حافظه ی تاریخ
اینجا شنبه است.
از انتهای کوچه
از انتهای خیابان
از انتهای هر چهار راه بسته ای
گلوله می آید
بر پای پسرک دوازده ساله ی نابینایی
بر گیجگاه ِ پشت ِ بام خانه ی همسایه
بر دستی که بالا می رود
بر گردنی که فرو نمی افتد
گلوله می آید
اینجا شنبه است.
خیابان سبز است
خیابان انقلاب است
خیابان آزادی است.
اینجا شنبه است.
شما را نمی شناسم دخترم، خواهرم، مادرم
شما را نمی شناسم پسرم، برادرم، پدرم
شما را نمی شناسم اما
روان است خون
خونِ شما بر سنگفرش خیابان
میان شیار پوتین های سربازان
در خیابان جیحون
اینجا شنبه است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:15 توسط ایشا
|
دارم راه می روم. روی سنگفرش پیاده رو ها. روی خطوط منحنی خیابان های دو طرفه. دارم راه می روم روی دیوار ها و بمبست ها. روی سردر مدارسه های غیر انتفاهی. دارم راه می روم روی شیشه های عینک یکی یکی معلم ها. دارم راه می روم روی مخ تمامی شما در نیمه های بامداد. انقدر ساده است وقتی داری می پکی؟! از همه مراحل ساده تر است نه بزرگتر می شوی و نه پول و پله ای می خواهد. فقط راه می روی و تمام می شوی. کوتاه نیا. تمام شو! برقص تا عکس های آخریت جذاب تر جلوه کنند. پاهایت را با شماره های من بر دار. اصلا بیا با هم راه برویم. روی مخ دنیا. کی به کی است؟ ما که داریم تمام می شویم. دیگر آینده برای چه کسی سبز است ؟ حتی سبز نیستیم که سبز بخواهندمان. چه زود رنگت عوض شد؟ رنگ آشغالهای ته جوب را به خود گرفته ای. بیا برویم. دستت را بده. دنیا به رنک توست. نترس. هی ! تو کیسیتی؟ هی غروب که ترس ندارد داری در می روی...بلند تر می شوی و باریک تر...هی می خواهم از روی مخ تو هم رد شوم. فرار نکن....
می دانم که تو خود من هستی با آن بوی مشمئز کننده که از سوراخ های دماغ خودم می شنوم!. . .
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:44 توسط ایشا
|
و سه نقطه ...
لبانم روی تو جا مانده
در میان حلقه ی انگشتانم
کودکی از انِ تو
صدایم دیگر نمی لرزد
وقتی تو را می خوانم
نگاهم دیگر خیره نیست
راستش اینبار روی سنگ قبر تو
کمی خرفت تر شده ام
با همین مداد لعنتی
لبانم را بر می دارم
و جور دیگر می خوانمت
" سه نقطه" 1
...
Entry for September 29, 2008
سخت، ساده این همان زیستن من است
سکوت عقربه ها و طول جای خالی کلمات که خیچ گاه پر نمی شوند
بگو: احمق ترین ِ کسان
و طول موج قه قه هایم را اندازه بگیر
دیالوگ های ممتدت را شماره کن
چرا که من تمام تکرار شدن زشتی شان را دوست دارم
گاهی می توان ساده شد
مثل ورق های کاغذ نقاشی فیلی
بزرگ و سفید دوستت می دارم
مثل رویاهای هرر شب تخت خواب های سقید دونفره
که پشت ویترین های خالی هر شب دوام می آورند
می توانم دوستت بدارم و دور چشمم پارچه های رنگارنگ ببندم
مثل رویاهایت که هر شب طعم رژ های رنگارنگ می دهند
امروز زنی سیاه پوست
امروز زنی زرد پوست
امروز زنی...
سفیدپوستی با لپ هایی به رنگ لبو
ثانیه ها را دوست داری
همیشه از تو زودترند
تو در حسرت رویایی آمریکایی ویلی
و لیندا امروز یک مو بلوند قد بلند
زودتر یا دیر تر من دیگر خسته شده ام
می خواهم رست آخر بازی را به رخت بکشم
من حماقت را دوست دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:43 توسط ایشا
بگویید قزل آلا ها را از آب ها پاک کنند
امشب می خواهم فقط خواب آوند شمدانی های باغچه را ببینم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:42 توسط ایشا
بیایید و دنیای زشت ما را بنگرید
خزه وار شده ایم
بر درگاه های بی حادثه و بی زمان
یخ بندان نگاه های بی عمق را به یاد بیاورید
زندانی با نرده های بی فکری
اراده های سست و بی شأن
وای دارم عق می زنم
ویار کرده ام
ویار عقل
ویار مسئولیت
نه فریاد نکشید
هیچ آهی هم برای سر دادن دیگر وجود ندارد
بهتر است تلوزیون هایتان را روشن کنید
بیایید با هم یک سریان مبتذل ببینیم
من سیخ را به دست می گیرم
تو وافور را آماده کن
دوربین
رفت
صدا
رفت
حرکت
چرا همه چیز ساکن شده اند
عقل از حرکت سرباز می زند
در گوشه ی اتاق پی جانی بی جان هراسان می گردد
عقل دیوانه وار بر در می کوبد
کادر خیلی وقت پیش ها بسته شده
عق می زنم
و این تنها سنگفرش این روزهای است
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:39 توسط ایشا
ظهر است، آفتاب است ، داغِ داغ است. در کریدور نشسته ام. بهار دستم را گرفته. خانومی رد می شود و مدام پای تلفن همراهش می گوید الو....الو... پسرکی با تی شرت سبز غر غر کنان می رود و می آید. ساعتم روی ساعت ده دقیقه به 5 زمستان 86 خوابیده شده.... روبرویم در آسانسور مدام باز و بسته می شود. طبقه دوم...طبقه چهارم...طبقه هم کف. از روی ارقامی که هی روی تابلوی برقی قرمز بالای آسانسور رنگ عوض می کنند. مطمئن می شوم که روی طبقه ی چهارم ساختمان بند آمده ام. حس می کنم دست بهار لای انگشتانم عرق کرده. دستم را محکم تر از قبل فشار می دهد . ترسیده ولی هیچ چیزی نمی گوید.آن یکی ، آن یکی که مهم است انطرف دیوار جلسه دارد. مدتی خیره به آدم هایی که مدام یا از آسانسور پیاده و سوار می شوند یا از پله ها بالا و پایین می روند خیره شده ام. دوباره می روم ببینم جلسه ی نان و پنیر و نماز است یا جلسه است؟ می روم و هیچ خبری نیست. دو نفر رو در روی هم نشسته اند و انگار دنیا ایستاده است و آنها آرام قدم می زنند. بهار روی میز نشسته و زل زده است به من که چطور می خواهم برای کاری که از آن من ایت هی خواهش کنم. تازگی ها هی لای موهایش دست می کشد. هی به من می خواهد بگوید که بزرگ شده و این افه ایی بزرگانه است . یعنی شاکی است. کاش بداند که دلم چه آشوبی دارد. آرام می کشمش در آغوشم و گمان می کنم این اولین باری است که پوست صورتش را چنین آرام به صورتم می کشد. غرق شده ام. اصلاً یادم نمی آید برای چه ساعت ها منتظر بوده ام. چرا منت می کشم. چرا همه چیزی که مال من است مال من نیست. چرا صداها گم می شوند . و بهار می گوید : تمام شد ؟ نمی دانم از تمام شد منظورش چیست! نمی خواهد بیاید پایین و من هم اعتراضی نمی کنم. دل آشوبه ام کمتر شده. آسانسور را رها می کنم و پله ها را انگار که از میان ابرها یر بخورم می آیم پایین. بهار نگاهم نمی کند. و آرام در گوشم می گوید: زنگ زمان را زدند ؟ در دلم می گویم زمان !!! وای زمان مدتهاست که دیگر زنگ نمی زند. انگار یادم رفته که تنها کسی که صدای دلم را می شنود بهار است. ریز ریز می خندد. و می گوید: مامی آخر مرداد است. دلم می خواهد لا به لای دیوار های باریک راه پله جیغ بکشم. روی تنم عرق سرد می نشیند. بهارم
بهارم
بهارم
.....
و خودش تا آخرش را می داند .
اما نمی داند وقتی می خندد زندگی دوباره از لا به لای لب هایش طلوع می کند
بهارم تولدت مبارک.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:38 توسط ایشا
وقتی با بوی بهار
از پله های خانه من بالا می آمدی
صدای کودکی در گلویم
بغض فریادی چند ساله بود
وقتی سبزینگی شاخه برگی را
سرود زندگی کردی
دستانم پشت در لرزیده بود
که جوابت کنم
شمع دانی ها سر بر گردانده بودند
پدرم کوچه پهلویی را ترجیح داده بود
باد از بافتن گیسوانم سر باز می زد
پیچیده شدنت میان هلهله ی پرستو ها را
فراموش کرده بودم
و آغوش آسمان را
پله ها ایستاده بودند
کودکی مرا به نام خوانده بود
انگشتانم لای پودهای لبانت جا ماند
وقتی می رفتی
چشمانم را بستم
و به جای انگشتانم هزاران کلید آبی کاشتم.
حالا با دندانه های آبیت بخند
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:36 توسط ایشا
تمامِ سال را برای این لحظه میان خیابان های شهر صف کشیده ام. و حالا روز من است تا در آیینه بنگرم که چه بیست و چهار سالگی زیبایی بود.چقدر خاطره ی دوست داشتنی. چه تجربیاتِ نابی. و گاهی یک اتفاق بزرگ. که حالا دور شده. چقدر بیست و چهار سالگی زیبا شروع شد. یادت هست؟ این یک جمله فقط مال یک نفر است . و بقیه جملات و کلمه ها برای همه که دوستشان دارم و زیبا می خواهمشان و پایدار. روزهای شناخت زندگی انقدر سریع از من سبقت گرفتند که بیشتر مدیونشان باشم. مدیون لحظه هایی که فقط برای من بود نه برای هیچ کسی و هیچ جا. لحظه های پر ترس و هراس شروع پایان نامه. چقدر کوک بودم و هستم. می خندم. به زندگی که با همه ی سادگی اش سخت می نگارمش. دلم به غروری که از ان من است سرهای بزرگ می خواهد برای فکر کردن. دماغ های گنده با حفره های بزرگ که نفس زمین را مثل دود کش بیرون بدهد . چشمانی که محاط دنیا باشد. نخدید از کودکی که در دستانم تقلای برون آمدن می کند لذت می برم. بیست و چهار سالگی انقدر خوب بود که دلم نمی خواهد آلوده ی کلمه شود . ولی انگار همیشه کلمات دست از سرم بر نمی دارند و من دست از سر عدد ها. جیغ کشیدن عقربه ها را شنیدم . ساده بود . وقتی دیوانگی ارام غالب می شد و دیگران را اذیت کرده بودم. تلخ یادم می آید . اذیت کرده ام همه ی شما را همه آنان که دوستشان داشتم و می دارم. و سخت تر خودم و خودم و خودم. اگر بگویم عذر خواهی در آینه تصویر کودکی به من می خندد نه ریشخندم می کند. حرفم را پس می گیرم. سعی می کنم کمتر اذیتتان کنم . یک چهارم قرن زندگی بار سنگینی است . صدای هرازان انسان در گوش هایم هست . و دست چندین یار صمیمی در دستم. این همان خوشبختی است که سوار بر چرخ و فلک زندگی تا به امروز یافته ام. کسانی هستند که حمایتشان تنها سرمایه زندگی من است . که نامشان اشک چشمانم را جاری می کند. نخندید باور کنید من به همین سادگی در شما جریان دارم. کاش قله های بودن پایین نیاید. کاش با هم بالاتر برویم. کاش و کاشکی ها. راه را گم کرده بودم. مرداد بود. جرعه های آفتاب مرداد مست زیستنم کرده بود. و همین بس است برای تلنگری که می باید. از چه چیز بیست و چهار سالگی ام بگویم ؟ از اینهمه اوج و فرود ؟ که حالا راست قامتم کرده؟ که گاهی قوز نکنم ؟ که گاهی فریاد بزنم دستانم را با مداد ها و پاک کن هایتان خط خطی نکنید من کودکی از خورشید مردادم با چشمانی که بلد نیست بهتر از شما ببیند و همه چشمهایتان را نیز می خواهد ؟ که بگویم بس است روز های آه هایمان را برای آهنگ زندگی کوک کنیم؟ که من دندانهایم را هر شب مسواک نمی زنم که دندان های شیری ام زودتر خراب شوند و بی افتند و من پز بدهم بزرگ شدم؟ نه راستش من اصلا واقع بین نیستم عین شما ها دستانی بزرگ ندارم که دنیا را تغییر بدهم . من می خواهم با قلمو یم روی عکس خیابان های شهر خطوط سفیدی بکشم تا بتوانم در زیر خورشید زرد بزرگ وسط جاده برقصم. و دنیا همین قدر ها کوچک بود وقتی بیست و چهار ساگی تمام شد.
آغوشی برای زندگی
آغوشی برای تو
سلام
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:34 توسط ایشا
Don't forget to love yourself." Soren Kierkegaard "
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:28 توسط ایشا
من و این پایان نامه ی لعنتی که دست بر نمی دارد
دقیقه نود است
من روی زمین افتاده ام
حتی قدرت بلند کردن پر کاهی در دستانم نیست
گیر افتاده ام
می بینی؟
دارم برای کمک خواستن تقلا می کنم
صدایم حتی تمام شده
تریخ مصرف کاغدها و مداد هایم حتی
باورت نمی شود
تمام روز را پی سطری می گردم که تمام شود
سطرها در صفحات متعدد گم شده اند
هی می گویم تمام می شود
هی می گویی خوش خیالی
هی می گویم می توانم
هی می خندی
انگار توان هیچ بودن را هم ندارم
خسته شده ام
دلم می خواهد تمام شود
هر چه باشد
فقط تمام شود
تو هم سر به سرم نگذار
باز که داری می خندی
زیر آفتاب مرداد ماه می بینمت
که داری می خندی
تمام می شود
به سادگی که شروع شد
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:26 توسط ایشا
می بینی
این روزها چه زیبا شده ام ؟
دستت را به من بده
می خواهم با تو در آفتاب برقصم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:23 توسط ایشا
شعری از گروس عبدالملکیان
بلیط قطار را پاره می کنم
و با آخرین گله ی گوزن ها
به خانه بر می گردم
آنقدر شاعرم
که شاخ هایم شکوفه داده است
و آوازم
چون مهی بر دریاچه می گذرد:
شلیک هر گلوله خشمی است
که از تفنگ کم می شود
سینه ام را آماده کرده ام
تا تو مهربان تر شوی
.....
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:22 توسط ایشا
و روزی دیگر
با احساساتی که مثل هیج زمانِ دیگری نیست
سخت دلگرم شده ام
خون گرم در رگانم
نغمه ی زیستی همیشگی است
...
انگشتانم کلمات را از قلبم بیشتر دوست دارند
گوشهایم ، صداهای آشنا را مدام مرور می کنند.
من قلبم را در میان انگشتانم گرفته ام
تا طپش هایش را ببینم
که چطور گر می گیرد
و سرد می شود
و برای جنگیدن زندگی آماده است
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:19 توسط ایشا
Title: زن - شب - آزادی
به خودم می گویم کدام راه
کدام خلوتِ بیمار تو را ربوده است
که دیگر ستاره ای
به سو سو زدن
بر نمی خیزد
که مهاجران جغدوار
شب ها را در
چشمان تو سپری می کنند.
--بی خوابی
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:17 توسط ایشا
به دست هایم حسویم می شود . وقتی ساده از من می گیریشان . در هجوم زمانه ی بیمار . در میانه ی ظهری گرم که مرداد را نوید داده است . و انگار تبِ تمام دنیا را دزدیده ام وقتی که بدون دستهایم به خانه باز می گردم . روی نیمکت های آبی آسمانیشان کردم . و بی انکه ترسیده باشم .
به دست هایم حسودیم می شود ، که از انِ زیبایی های توست وقتی خطوطشان را می خوانی و به زندگی کودکانه می خندی . آسمان خراش ها را با کفشان پاک کرده بودم که آسمان از آنِ تو باشد .
و شیار اشک هایت را با سر انگشتانش تا که آسوده بنگری . و تمام روان نویس های دنیا را در میانشان جای داده بودم که جاودانه بنویسی
نامت را بر بلند ترین نام های جهان .
حسودیم می شود که دستهای مصنوعی وایوشکا را قرض گرفته ام تا تمام مرا بنویسند وقتی که دیگر دستی ندارم .
همه ی داستانها را نوشته اند . همه شعر های ناب گفته شده . همه ی پل های سنگی روی رودخانه های آبی راه می روند .
و دیگر کسی دست های مرا به خاطر نمی آورد که در آخرین کتابم با بسته های کوچک گیاهی وحشی به پسرکِ خیابانی فروخته بودم.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:52 توسط ایشا
|
در میانه های ظهر
در میان آغوش پرز های قالی
در کنج ِ پهلوی مادرم
تو با کاغذ های کتابم
کودکانه ورق خوردی
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:51 توسط ایشا
به خودم می گویم تمام شد ، دیگر دنیا دوستم ندارد
و هیچ وقت به خاطر نخواهم آورد
چه شد
این منم
با کوله باری که دوستش دارم
تو از نردبان بالا می روی
و من
کهکشان در راه را می خواهم
و پوست می اندازد
گره
ساده تر از اینها
عاشق شده ایم
بار بعدی که عاشقم شدی
یادم می ماند
نردبان ت فقط یک ستون دارد
و
کهکشان من هزار راه
و من
دیگر دوستت ندارم
که دیواره های کهکشانم
لخته های خونی است
که هیچ نوزادی را
پناه نمی دهد.
بی خوابی شبانه ای دیگر
برای سارا
( نیمی برای نیمکت ها
نیمی برای فنجان های خالی
رویهم
چهارده سال )
و حالا طول موج ها ما را به تمسخر می گیرند !
--ahsi
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:49 توسط ایشا
بر خاسته ای و زمین زیر چشمان تو رنگ باخته تر از دیروز نیست . باورت نمی شود . گول دنیا را خورده ای و گول خدایان یونانی را . هراسناک از خطاهای نکرده پایت را بر زمین میخ کرده بودند و صدای سرمستی برگکان بهاری تنها مانده بود . زیر سنگینی نوازشی که برای همیشه ها گم می شد . نه راستش را بخواهی اصلا نمی خواهم شلوغش کنم . ولی گول خورده ای به همین سادگی ! برایت یک لامپ کم مصرف با روبان های شیشه ای اهل چک فرستاده ام . انگشتان تو هدایتی بی چون و چراست . و حالا رستاخیزی دیگر گونه باید .
بی خوابی ...
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:48 توسط ایشا
درام و ریاضی
به گمان من ریاضی در درام و در صحنه امری است ضروری . آنچه به صورتی ساده لوحانه در مورد طراحی صحنه گه گاه عنوان می شود . به عقیده ی من امری کاملا ضروری و قابل تامل است . جدای از چیدن اکسسوار و نحوه حرکت ها درون فضای مورد نظر صحنه ی تئاتر ، نحوه پردازش نور و غیره که گرافی پر پیچ و خم است و اگر ساده و بی دقدقه چیدمان بیابد تمام ارتباطات منطقی وجهی مزحک می یابد و به سرعت در چشمان تماشاگر تئاتر قابل شناخت خواهد بود . روابط بین گفتمان های درام و حظور بازیگران ( کاراکتر ها ) دچار روابط ریاضی و منطقی دشواری است که نویسنده ی معاصر تئاتر در "ایران " به شدت با آن بیگانه است . اگر ایران را ذکر می کنم بدین سبب است که نسل تئاتر و تئاتر نویس معاصر ما بسیار جوان تر از اروپا یا امریکاست و تاکید بدان که اطلاعات ما در حوزه ی معنایی خارج از کشور بسیار محدود است و شناخت ترکیب واژه های عامیانه ، بیان آرکائیک و غیره و غیره حلقه را برایمان تنگ تر می کند .
شاید مقالات بسیار محدودی در جهان در ارتباط ریاضی و درام به بحث پرداخته اند و در انتهای یکی از این مقالات ذکر می کند این راه به بیراهه است
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:47 توسط ایشا
شوخیت تمام نمی شود که دستهای من
دست از نوازش بر دارند
کوچکتر که بودم
گمان می کردم
همه اینها مثلثی است
حالا شبیه هرم های
تو به توشده است
و من غرقه ی گردابم
که بپرسی چرا
کلاف ها را گم کرده بودم
پدرم زیر شمع دانی ها
مشغول کودکی (ش) بود
مادرم نردبان را گرفته بود
و ول نمی کرد
و در سمتی دیگر
من کلاف ها را گم کرده بودم
شوخیت تمام نمی شود
که انگشتان بارانیم
تمامی آستین ها را
خیس کرده اند.
شبانه--
بی خوابی
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:45 توسط ایشا