تبليغاتX
AMUSED TO DEATH
 
 
به دست هایم حسویم می شود . وقتی ساده از من می گیریشان . در هجوم زمانه ی بیمار . در میانه ی ظهری گرم که مرداد را نوید داده است . و انگار تبِ تمام دنیا را دزدیده ام وقتی که بدون دستهایم به خانه باز می گردم . روی نیمکت های آبی آسمانیشان کردم . و بی انکه ترسیده باشم .
به دست هایم حسودیم می شود ، که از انِ زیبایی های توست وقتی خطوطشان را می خوانی و به زندگی کودکانه می خندی . آسمان خراش ها را با کفشان پاک کرده بودم که آسمان از آنِ تو باشد .
و شیار اشک هایت را با سر انگشتانش تا که آسوده بنگری . و تمام روان نویس های دنیا را در میانشان جای داده بودم که جاودانه بنویسی
نامت را بر بلند ترین نام های جهان .
حسودیم می شود که دستهای مصنوعی وایوشکا را قرض گرفته ام تا تمام مرا بنویسند وقتی که دیگر دستی ندارم .
همه ی داستانها را نوشته اند . همه شعر های ناب گفته شده . همه ی پل های سنگی روی رودخانه های آبی راه می روند .
و دیگر کسی دست های مرا به خاطر نمی آورد که در آخرین کتابم با بسته های کوچک گیاهی وحشی به پسرکِ خیابانی فروخته بودم.
 
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:52 توسط ایشا |

 

در میانه های ظهر
در میان آغوش پرز های قالی
در کنج ِ پهلوی مادرم
تو با کاغذ های کتابم
کودکانه ورق خوردی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:51 توسط ایشا



به خودم می گویم تمام شد ، دیگر دنیا دوستم ندارد

و هیچ وقت به خاطر نخواهم آورد
چه شد
این منم
با کوله باری که دوستش دارم
تو از نردبان بالا می روی
و من
کهکشان در راه را می خواهم

و پوست می اندازد
گره

ساده تر از اینها
عاشق شده ایم

بار بعدی که عاشقم شدی
یادم می ماند
نردبان ت فقط یک ستون دارد
و
کهکشان من هزار راه
و من
دیگر دوستت ندارم
که دیواره های کهکشانم
لخته های خونی است
که هیچ نوزادی را
پناه نمی دهد.


بی خوابی شبانه ای دیگر
برای سارا
( نیمی برای نیمکت ها
نیمی برای فنجان های خالی
رویهم
چهارده سال )

و حالا طول موج ها ما را به تمسخر می گیرند !

--ahsi

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:49 توسط ایشا

 

بر خاسته ای و زمین زیر چشمان تو رنگ باخته تر از دیروز نیست . باورت نمی شود . گول دنیا را خورده ای و گول خدایان یونانی را . هراسناک از خطاهای نکرده پایت را بر زمین میخ کرده بودند و صدای سرمستی برگکان بهاری تنها مانده بود . زیر سنگینی نوازشی که برای همیشه ها گم می شد . نه راستش را بخواهی اصلا نمی خواهم شلوغش کنم . ولی گول خورده ای به همین سادگی ! برایت یک لامپ کم مصرف با روبان های شیشه ای اهل چک فرستاده ام . انگشتان تو هدایتی بی چون و چراست . و حالا رستاخیزی دیگر گونه باید .



بی خوابی ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:48 توسط ایشا

 
 

درام و ریاضی

به گمان من ریاضی در درام و در صحنه امری است ضروری . آنچه به صورتی ساده لوحانه در مورد طراحی صحنه گه گاه عنوان می شود . به عقیده ی من امری کاملا ضروری و قابل تامل است . جدای از چیدن اکسسوار و نحوه حرکت ها درون فضای مورد نظر صحنه ی تئاتر ، نحوه پردازش نور و غیره که گرافی پر پیچ و خم است و اگر ساده و بی دقدقه چیدمان بیابد تمام ارتباطات منطقی وجهی مزحک می یابد و به سرعت در چشمان تماشاگر تئاتر قابل شناخت خواهد بود . روابط بین گفتمان های درام و حظور بازیگران ( کاراکتر ها ) دچار روابط ریاضی و منطقی دشواری است که نویسنده ی معاصر تئاتر در "ایران " به شدت با آن بیگانه است . اگر ایران را ذکر می کنم بدین سبب است که نسل تئاتر و تئاتر نویس معاصر ما بسیار جوان تر از اروپا یا امریکاست و تاکید بدان که اطلاعات ما در حوزه ی معنایی خارج از کشور بسیار محدود است و شناخت ترکیب واژه های عامیانه ، بیان آرکائیک و غیره و غیره حلقه را برایمان تنگ تر می کند .

شاید مقالات بسیار محدودی در جهان در ارتباط ریاضی و درام به بحث پرداخته اند و در انتهای یکی از این مقالات ذکر می کند این راه به بیراهه است
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:47 توسط ایشا

 

شوخیت تمام نمی شود که دستهای من

دست از نوازش بر دارند

کوچکتر که بودم

گمان می کردم

همه اینها مثلثی است

حالا شبیه هرم های

تو به توشده است

و من غرقه ی گردابم

که بپرسی چرا

کلاف ها را گم کرده بودم

پدرم زیر شمع دانی ها

مشغول کودکی (ش) بود

مادرم نردبان را گرفته بود

و ول نمی کرد

و در سمتی دیگر

من کلاف ها را گم کرده بودم


شوخیت تمام نمی شود

که انگشتان بارانیم

تمامی آستین ها را

خیس کرده اند.




شبانه--

بی خوابی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:45 توسط ایشا

you are not talented
as I am
believe me
you can't salve our tearfull eyes
as I can
because I have tell-tale heart
because God is in my hands
because skies are in my soul

you are not perfect
as I am .



دستم را که میگیری
دوستم داری
از دستهایم که فاصله می گیری
عاشقم می شوی
از فاصله ها که می گذری و دور می شوی
سودای مرا با خود می بری.


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:44 توسط ایشا

 
لاک غلط گیر عزیز

هیچ وقت بهت گفتم که مرداد و من یه سنخیتی با هم داریم ؟

هیچ وقت شنیدی که مردادی ها چقدر غیر قابل نقدن ؟

هیچ وقت بهت گفتن که یه لاک غلط گیر گاهی کوبیسم ادبی و نباید غلط بگیره ؟


ای بابا پی پس ما تا حالا چیکار می کردیم .
حالا همه و گفتم دیگه .
یه " به به " هم اضافه می کنم که دوستان فرهیختمون هم این نکات و چون فکت های لکانی جدی بگیرند.

زیاد اون لکه های سفید و سیگنالایزشون نکن . می دونی که من و ویرجینیا از لکه های سیاه بیشتر لذت می بریم .

ای بابا اینم نگو که نمی دونستی !


به قول پاپا
ti fadaaaaaaaaa


--hdah
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:43 توسط ایشا

hofreha azizam, hofrehaye to dar tooye por ramz o raz adama, jahaei ke bi hich dalilo tozihi mishe donbale haghighati gasht ke vojood nadare, hamun jaei ke mibini hameye in rahha ,jobrane konjkavihato mikone o bas, ke zehne to har etefaghi ro pichide o sade mikone, ke hich khabari birun az zehne ziba nist, aghoooooooooooosh papa

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:42 توسط ایشا

 

 

به" کا "ی عزیزم

هی رفیق قسمتی از روحت و با خودم برده ام . حواست هست ؟ انگاری هنوز نمی خوای باور کنی . یه نگاهی به من بنداز .چقدر شبیه قبلمم ؟ کمی بلند تر شدم . انقده که دیگه لازم نیست سرم و بیارم بالا و به زور نگاه کنم . صاف کنج خیابون وا می ستم و به همه دنیا می خندم . هی رفیق انگار باور نداری .چرا نیگا به کفشام می کنی ؟ اونا همون قدیمیان یه کمی کهنه تر شدن . انقدر که با تو را اومدن . موهام ؟ نه جدی تر بگیر این موهام نیستن که رشد کردن . من جدی جدی اومدم بالا . زیر حجم آب سرد سنگینی که می خواستی خفه ام کنی گردن کشیدم و حالام اینجام . کنج چهار را واستادم .از دور دورام که رد شی مجبوری هی سر بچرخونی ...اره قسمتی از روحت اینجا جا مونده . نه نه نه بر نگرد من قمار باز بهتریم . شرط می بندم که هنوز گیجی و باورت نمیشه .دستت و آروم بذار رو قلبت.ترسیدی؟! ها ها ها نگو که مسیر و دویدی . نگو که سر چهار راه پر از دوده .نگو که اعتراف کشیدن ازتم برام ساده نیست . فقط عینکت و ور دار و خوب نیگا کن . آره بدون عینک ! الان گمونم بهتر ببینی . عینکا آدم و گول می زنن . گاهی چیزا رو بزرگتر از اونی که هستن گاهی کوچیکتر می کنن .هنوز باور نکردی ؟ نشونه ها ؟ نگو که نشونه ها رو نمی بینی . سر چهار راه یه کتابفروشی زرد ه . برو توش و دستت به اولین کتابی که رسید ورش دار.همه شون و من نوشتم .هزار تا کتاب که خودم نوشتم . هزار تا نسخه از اولین و اخرین کتابم . برو و بخونش . اون همون روح تو ِ . به صداهاش خوب گوش کن . گاهی می خنده . گاهی گریه می کنه . گاهی تو اوج سکوت فرو می ره . این جدی ترین و تنها ترین چیزی ِ که نوشتم . اونو که دیدی ایمان میاری به ... من سر چهار را منتظرم که رفتنت و ببینم وقتی داری رو نوک پاهات می رقصی. می خوام برا آخرین بار ببینمت . من تنها نیستم . افق کنارمه . دستها تو خیابونا دارند وول می خورن و پاها از عمق میان بیرون . و من سرم بالاتر از بلنتدترین ساختمون شهر داره سرک می کشه . یکی سر اونیکی چهار راه داره داد می زنه . هوررا مرلی منسون ...هورا جیمز ...یکی داره زلف بر باد زدش و دست به سر می کنه . یکی توی ماشین لباسشویی خونش گیر کرده و دور خودش می چرخه . یکیِ که از خوابیدن تو تخت خوابای فنری دست ور نمی داره . من روحمم آرومه و داره یه ترانه شرقی می خونه تنهایی و فک می کنه امروز روز اول پیدایش ماهاست.

دست از سر ماشین تحریرت بردار الان سال 1402

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:40 توسط ایشا

 
به پاپا و میرو


یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد .یک انقلابی با یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی . اما بعد از گذشتن از آن سن فکر می کنی همه چیز رو به راه است . فکر می کنی توانسته ای از " منحنی مرگ انسان " بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی . چه بخواهی باشی ، چه نخواهی . موهایت را کوتاه می کنی ، هر روز صبح صورتت را اصلاح می کنی .دیگر یک شاعر نیستی ، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک . در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی با صدای " دورز" را ساعت چهار صبح بلند نمی کنی .در عوض از شرکت دوستت بیمه عمر می خری ، در بار هتل ها می نوشی ، و صورت حساب های دندانپزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری . این کارها در 28 سالگی طبیعی است . اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیر منتظره در زندگی ما شروع شد .




از:

کجا ممکن است پیدایش کنم

هاروکی موراکی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:39 توسط ایشا

داداشی
چه روز باشکوهی می شد . بعد از همه اون حرفا .صبح زود می اومدی و با هم می رفتیم کوه و ساعت ها فقط نگاه می کردیم و سکوت تنها حرف بین ما بود . یه سیگار ...هر چی تو بگی ... باهم می کشیدیم و تو بر می گشتی اون دور دورا . قول می دادم تا 1402 صبر کنم . بعد دوباره به سبک جیمز باندی بر می گشتیم ...آره ...می خندی ؟! بعد از تونل ها ...کاش بهارت و با خودت نیاری .هر چند که اون دیگه بزرگ شده یا شایدم حقیقی. اصلا هیچی نیار .سکوتت خیلی خوبه . باز که داری می خندی ...همه یه بهار دارن .یه پاییز . یه زمستون و چندتا تابستون . این کجاش خنده داره ؟! ببین من نمی دونم دیگه بسه .اینا رو که می نوشتم . یه حسی بهم لبخند زد کافیه . الان از ذوق لبریزم. می دونی ...می دونم که خوب می فهمی.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:37 توسط ایشا

 

  امروز رو با اضطراب گذروندم . نمی دونم حقیقت ماجرا چیه؟ ولی یه حسی همش می گفت کاش همه مردم ، همه خوب بودند و غم و غصه ها کم تر بود . امروز برا خیلی ها خواستم که شاد باشن . و تمام روز رو آن لاین سپری کردم . با همه یه جورایی حرف زدم . در عین حال یکی از کتابای پایان نامه ام رو از ابتدا تا انتها خوندم و .. می شه گفت بیش فعال بودم امروز و این سر ِ اضطرابی ِ که الان بیدارم نگه داشته . ببه حالت ماز گونه ای دارم لذت می برم . شاید اینم اولین گذر های ماز گونه ی بهاریه . ولس بر عکس همیشه خوب بوده و چیزی که تشدیدش می کنه یه اعتراف دردناک ِ ...این که من پی بردم واقعا بلد نیستم از خودم دفاع کنم . همیشه گمون می کردم خیلی مستقل تر از این حرفام . ولی واقعیت اینه که من در حصاری از جنس خودم زندانی ام و بیرون و آدم ها و کاراشون غریبه است باهام . نمی تونم وقتی کسی بهم چیزی می گه از خودم دفاع کنم . شاید تو تمام عمر ربع قرن گونم سه دفعه اونم با پیام کوتاه تونستم جیغ بزنم . نه نه ناراحت نیستم . ولی گمونم یه سری فکت راجع به دفاع از خود باید صادر کنم . و جیغم نزنم بهتره صدام ناهنجار میشه ... ها ها ها می دونین که الان چقدر هنجاره ؟ بالاخره این دنیای دیوانه ی دیوانه سهم یه روز خوبه . و اصلا دوست ندارم کتمونش کنم.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:36 توسط ایشا

 

  وامروز توی کنده کاری های جدید یا به نوعی شخم زدن پیاده رو های انقلاب ، غرق در عوالم خودم راه می رفتم . که گویا سه تا پسره از روبروم می اومدن . یهو یکیشون دست چپم و گرفت و کمی منو چرخوند و پرسید : خانوم امروز چند شنبه است . من دستم و کشیدم و همون طور گنگ افکار خودم . شاکی گفتم : من چه می دونم امروز چند شنبه است . گمونم از حالت من جا خوردن . بعد برای چند ثانیه که تا خیابون بعدی راه می رفتم . حس کردم هیچ صدایی به کل شنیده نمی شه . رو به خیابون کردم . خیابون انقلاب مثل همیشه شلوغ بود . تمام تصویرا صامت بودن . گیج گیج شده بودم . از چراغ قرمز که گذشتم دیدم باز تو همون جهنمم پر سرو صدا و شخم زده .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:34 توسط ایشا

Anonymous(4/13/2008 11:20:13 AM): be ghole mehrgan
Anonymous (4/13/2008 11:20:27 AM): miri in amuzeshe aali
Anonymous (4/13/2008 11:20:39 AM): ye mostakhdemi sare zohre
Anonymous (4/13/2008 11:20:42 AM): ba ye dampai lekh lekh konan
Anonymous (4/13/2008 11:20:44 AM): vozu gerefte
Anonymous (4/13/2008 11:20:46 AM): dare mire
Anonymous (4/13/2008 11:20:58 AM): pankeye saghfi
Anonymous (4/13/2008 11:21:00 AM): micharkhe
Anonymous (4/13/2008 11:21:03 AM): sedaye azan
Anonymous (4/13/2008 11:21:07 AM): bolnade
Anonymous (4/13/2008 11:21:13 AM): kasi javabeto nemide
Anonymous (4/13/2008 11:21:24 AM): in behtarin tosifie ke tahal
Anonymous (4/13/2008 11:21:31 AM): az in vaziat ddiam

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:33 توسط ایشا

 
هستی امان که دارد هست می شود . عقربه روی 12 ثابت است اما ثانیه ها نه . فرانتس دنبال سنگ های کف آشپزخانه کرده . من برای بهار دست گل می پیچم . و او از ته دل می خندد و من باز با رگبار مسلسل از خواب می پرم .فرانتس ماشین تحریرش را می خواهد و من نمی توانم آن را از موزه با گلدوزی های خواهرش بدزدم.می گویم با سنگ ر
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:32 توسط ایشا

هی سکوت می کنم
هی سکوت می کنم
و انگار سکوتم بغضی تو خالی است
که
قرار های دوستی را باج می گیرد
"ببین مرا به کجا کشیده ای ؟
که از بی وفایی هایت هیچ ندارم
ولی گذار سالها و شیرینی سخن ها هنوز در ریه هایم باقی است
تا نفس بکشم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:31 توسط ایشا

وقتی امان پا ، از خواب بهاریه می گذرد


نوشته های آن لاین به گمانم قسمتی از ادبیات ما را دزدیده اند . قسمت تامل و اندیشیدن کلمات که خواه و نا خواه قسمتی از شخصیت کلمه .


نقد چیدمان کلمات همیشه برایم ناخوشایند بوده . ولی وقتی به همه چیز حتی نوشتن پستی به موجب پا درد و ربودن خواب بهاریه نیمه شب فکر می کنم به نقد هم ...

گاهی این توهم از ذهنم می گذرد که نحوه نگارش و ادبیات کلمه اطرافیانم را می شناسم . و لی به راستی چه چیز سبب می شود که بگویی نه این نوشته کار فلانی نیست ؟

این ذهنیت پنهان و مجازی اوست که گاه بیرون می زند ؟ سطحی نگری های گاه و بیگاه همه ماست ؟ نوشته ی دیگریست ؟ یا ...

امروز باز داشتم از سر کنجکاوی که نه همان فضولی در بلاگ های دوستان در 360 سرک می کشیدم . نیمی از ما نوشته های دیگری را بدون نام و با پستی که از سوی ما صورت می گیرد ،پابلیش می کنیم . -- اینهم نمونه ای دیگر از فرهنگ زدگی -- و نیمی که ادبیات را در ... شخصی اشان پیدا کرده اند و ارضای بیمار گونه ای را از کلمه انتظار می کشند . نیمی که مدام کلمات ساده ی تکراری را به گند می کشند و اصرار به نظر خواهی و غیره دارند که مطمئنا باید در پر طمطراق بودن اثر و به به و چه چه چه ها سخن رانده شود .

من خودم را از هیچ گروهی متمایز نمی کنم . به قول کافکا که امیدی به ما هم نیست و شاید موجب خوشحالیست که در جامعه ما هر کسی به نوعی خودش را به ادبیات و نوشتن مقید می بیند و این توانایی به صورتی قارچ مانند در حال تصاعد است . تصاعدی که نزولی یا صعودی بودنش در توان و تشخیص من نیست .


حالا برای من با این گفته نا تمامم آیا کسی به راستی حاضر به نقد نوشته هایش هست ؟

آری در میان ما کسی هست که بشنود ؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:30 توسط ایشا

سرنوشت دست هایش را در آستین های من
نقاشی می کند
فکر می کند
من سراسر رنگم
و او سراسر نیرنگ

اما فریب خورده
نقش دیوار می شود
وقی دست هایم را در رنگ می شویم


-- بی خوابی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:30 توسط ایشا


I have to leave now
bud
my decisions are still ongoing

I have to know now
but
my feelings are still ambiguous

It was worthwhile waiting 24 years for life line

stars shining
grass growing
hands coming
and beauty minds running

I have to leave now
by my lonesome
I have to know now
by my lonesome

I like white bedrooms
I like green hearts
I like red knifes
I like blue angels
I like colorless bullshit

come back to my multicolored poem
but
with your lonesome

esha--

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:27 توسط ایشا