تبليغاتX
AMUSED TO DEATH
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 23:20 توسط ایشا |

در ساعت  د و  عصر

 

در لابه لای نوشته های تو پرسه می زنم.شعری برای شاپور بنیاد هنگامی که همسرش رااز دست می دهد .

 

نوشته بودی : برای بنیاد-هم قطاری

شب 27/9/67

 

بنیاد خوب

گسترده ، شکوفا

در وسعت تمام

دشت های تشنه پیوند

کاشت، داشت ، بر داشت

در دشت بیکرانه دشنام

قطره ،قطره می شوی

در عطش خاک

......

زمین این یائسه ی نو بنیاد

در ذهن عامی { من}

بارور می شود از نو شاپور بنیاد

و قطره ، قطره عصاره هوشت

و تکه تکه از تبلور عشقت

و تازه گی ، همیشه بلوغ و تکامل تو

وارشی است.

با این همه مصیبت – ناگفته –

که در دشت بی کرانه –سرزمین تشنه را سیراب می کند

گسترده و شکوفا

چون آفتاب ابدیت

....

......

........

وخود مرثیه ایست چندین صفحه ای که در این مقال نمی گنجد، و چه صمیمی در پایان نوشته ای :

نا چیز ترین تاثرات ما را بپذیر

فرخ – انوش- رزا – روزبه – ربابه – خانه   

 

در ساعت دو عصر خواب شوم من ، زندگی تو را ، و زندگی تو جاویدا نگی را ، در بستر خوبی ، سخت بهم می فشرد ! چه ساده همه چیز در دویی جادویی شکل می گیرد ،دوم فروردین یکهزار و سیصد و بست و هفت و دویی که معجزتی نا به هنگام را یدک می گشد.

در جایی می گویی : در نزدیک ترین تهاجم شرجی باد

در نزدیک ترین هجوم قبایل وحشی

تنها بهانه من خوبی بود............ 31/5/68 

 

حالاست که من مرثیه ام را بسرایم ، برای روز مبادا....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:34 توسط ایشا |

 

 

ادبیات من ،ادبیاتی شخصی است ،محدود و محبوس در چهار دیواری ،کوتاه و موجز !!!!

ترس از دنیای واقعی بیرون و گریز از ارتباطات پراکنده ،اکنون هر چه می نگرم از محدوده دیوار و آجر و سنگ فقط با ذهنیتی سورآلیستی عبور کرده ام ، نه با چشمان واقعی گرایانه !؟

اواخر خرداد هشتاد و پنج در گر ما گرم ظهر پنجشنبه ،اینجا، خانه ی پدری مادرم با پنجره های بزرگ و اتاق هایی که در هایشان به هم باز می شود ، با طاقچه هایی یک متری که تفرجگاه کودکی ام بوده اند ، هوا آنقدر سرد است و باد می زند که باز هم مجبورم پنجره ها را ببندم ، تنها گریز گاهم به دنیای بیرون باز هم بسته می شود .

و همچنان نوشته هایم محبوس می شوند.

خر چند زمان کودکی ام هر کدام از این اتاق ها به اندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود و برای انواع بازی ها و جولان دادن در سرزمین عجایب مناسب می نمود ، حالا دو قد من اتاق را پر می کند. می ترسم چشمانم را از پنجره بیرون ببرم !! بعد از زلزله رودبار همه چیز تغییر کرده ،درخت های پرتقال خونی باغ که قلع و قمع شد برای مستقر شدن چادر های سبز بی خانمانی مان،( از گرمای تفت بندر پناه آورده بودیم )، طرح های مختلف شهر داری که در گذر زمان ما را تنگ تر و تنگ تر کرد . و تنها ریشه کهنه وپیر انجیر و شاخه های بال مانندش که دیوار بیرونی مستراح را سخت به آغوش می فشرد.  اگر که ما نتوانیم آن را به هر قیمتی از باغ بیرون بیاندازیم ،یحتمل ما و ملک و ما بقی اثاثیه حیاط را یکجا از باغ بیرون می اندازد.

او هم جزو تعرفه هایشهرداری می شود.!!!! مطمئنم!

نوک انگشتان پایم سرد شده ، روی این قالی پدرم ، جاودانه شد. قالی سلیمان پر کشید و در این اتاق روی کاه گل های سیمانی ی سقف، مادر بزرگم را بغل کرد تا با هم نجوا های افق را اقامه کنند. روی قالی دراز می کشم ، نه !! دارد گرمم می شود ، جاودانگی لای انگشتان من روی پرز های قالی بالا و پایین می رود .

 

کاه گل های دیوار خوب یادم هست.که پس از زلزله رودبار ،شکاف بر داشته بودند و تکه های بزرگ چوب از لا به لایشان پیدا بود. چوب گردووووو ، چوبی که سنتور روزبه شد ، توسط استاد موسیقی امان بالا کشیده شد که ترک خورده ! و گم شد !! و به کنسرت های بزرگ رفت !! و فقط زمزمه های تارش از دور می گفت هستم . مثل ارگ من که نزدیک بود لا بهلای زلزله ،توی خاک واره های ییلاق توسط استادم بالا کشیده شود. چه ساده بودیم . ان روزها روزبه فقط یک مرد یازده ساله بود ! که موهایش در گرمای تابستان آن سال طلایی شده بود.

 

دیوار های کاه گلی ، حالا مدت هاست که زیر چند لایه گچ و رنگ مدفون شده اند.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:49 توسط ایشا |