تبليغاتX
AMUSED TO DEATH
ما جنبندگاني هستي که از دري به اين جهان پرتاب شده‏ايم و از دري ديگر دوباره به بيرونمان خواهند انداخت. آيا ما را به بازي گرفته‏اند؟

در هر سالگرد تولدمان تنها با غفلت از اين حقيقت عام مي‏توانيم حالي را خوش باشيم، ورنه اين معرفت که يک روز قبل از آن هيچ بوديم و روزي ديگر باز هيچ خواهيم شد، اين که اين همه هيايهو براي بازگرداندن ما به نقطه آغاز است، همه شادي ما را تيره خواهد ساخت.

آيا بهتر نيست در اين زندان دودر، چون همگان، با باور آزادي و جاوداني و اصلاً بي‏خبر از ديوارهاي فراگردمان زندگي کنيم؟

۱.پ.ن : سیری در جهان کافکا        

۲.پ.ن : نیازی به پاسخ سئوال مذکور نیست .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:46 توسط ایشا |

فکر می کنم دوباره دارم سقوط می کنم .ولی اینبار کلاه کافکایی ام را محکم روی سرم نگه داشتم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:0 توسط ایشا |

بوی تعصبی تلخ می آید! تعفنی نا بخشودنی!!!و صدای ذجه هایی نا مفهوم که حتی نیمه شب را بیدار می کند.بوی تعصبی تلخ حفره های بینی ام را اشباع کرده است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:27 توسط ایشا |

جوانان از دست رفته عزیزی

که روزی در امید وطن بودید

بر پیشانی من . گرد استخوانهای پوسیده خود را بپاش

و با دستان سرد خود قلب مرا لمس کن!

در گوشهایم ناله سرده!

چون هر ناله من

به اشکی در چشم ظالم دیگری تبدیل میشود!

مرا همچون حلقه ای در بر گیرید تا وجود من

از نشئه روح شما سیرای گردد

وحشت قبر را یرایم بازگو نمایید

زیرا وقتی کسی در یوغ ظلمت زندگی می کند

تنها اشک برایش کافی نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:0 توسط ایشا |

دیگر

لبانت که روی لبانم می لغزند

گل بوته های

خشک می رویند!

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:41 توسط ایشا |

من سنگری نداشتم

فقط نگاه های موهوم

دود و

کامی دیگر!

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:40 توسط ایشا |

در درونم فقط یکی است

تنها

یکی خودم می باید

ویکی . دیگری

تو!

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:39 توسط ایشا |

همپای غرور من

استاده بر تزلزل

نا پاک    تصور

استحاله یافت!

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:38 توسط ایشا |


If a day I need I will not be nothing
and at the same time I will be it everything


because in your eyes they are my wings
and it is the border where I drown to me

because in your eyes they are my wings
and it is the border where I drown to me

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:39 توسط ایشا |

                                                                                             بهA.A

 

 

داداشی پوتین هایش را به سختی در می آورد و در کنج کنار در دستشویی می اندازد . و به شدت دستگیره در را می فشرد، درب از داخل قفل است. صدای کشیده شدن سیفون شنیده می شود. و صدای قدم هایی که آرام به در نزدیک می شوند. قفل در می چرخد و در گشوده می شود. شهریار در آستانه در است ،لاغر اندام و بلند ،انگشت سبابه اش لای ورق های کتاب نیمه بازی است .

نگاهی به داداشی می اندازد و نگاهی به پوتییییین های داداشی .

_ داداشی ،بازم که پوتین هات رو در آوردی ؟

کف کفش هایش را به پادری می مالد.

داداشی با دست او را پس می زند و در دستشویی را به شدت به هم می کوبد.

کتاب از دست راست شهر یار پرت می شود ، روی پوتین چپ داداشی !(نویسنده می خندد!)

و صفحاتش بهم می خورد . صدای کشیدن سیفون چندین بار پشت هم شنیده می شود.

شهر یار روی زمین ،در کنج کنار درب چمپاتمه می زند .

کتابش را جمع می کند ،نگاهش روی پوتین های داداشی خشک می شود .

......

متصدی: اسمت چیه ؟

_داداشی

_ اسم کوچیکت ارزشی نداره ، بزغاله !  فامیلت ؟

_ منفرد.

_ روزی چقدر می خوای بگیری تا لابه نکنی ؟

_ 8 تومان

_ مفت خورین دیگه ، روزی 5 تومن بهت می دم با این پوتین ها !..

_ آقا.....

_ چیه !؟ ه ر ر ر یییییی!

_ نه ، پوتین ها رو آقا چی کنم؟

_ تن لش ، می پوشیشون و به جد و آباد آمریکا لگد می زنی !(بلند بلند می خندد)

..........

دیگر خیلی دیر شده بود ،داداشی پوتین ها را می پوشید.

هنوز صدای سر رفتن آب از سیفون شنیده می شد.

حالا روی پاهای آمریکاییش می ایستاد.

 

شهریار کتابش را بست ، زردی براق روی کتاب توی سیاهی پوتین ها می زد.

داداشی عربده های نا مفهوم می کشید.

و بند پوتین هایش را محکم می کرد ، _ آخرین باری که فیلتر قرمز سیگارش را توی زیر سیگاری کریستال اهل چکی اش خفه کرده بود کی بود؟

شهر یار کتابش را در دستش ورق ورق می کرد .

جلد زرد براق کتاب تنها چیزی بود که روی دستش جا مانده بود. با آن فنت سیاه آمریکایی نوشته بود _جامعه شناسی نخبه کشی _..........(نویسنده لبخند ژکوند می زند !)

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:44 توسط ایشا

حالم ازتون بهم می خوره ، خیلی زیاد ، تف به تخم شما ها ، همتون گهین ، مادر.... حالا کارتون به جایی رسیده که جواب تلفن منو نمی دین ؟ من یه سگم ! و تو به سگم مرگه ، عمممممو رباب !اون منقل و وردار بیار (رباب با چادری ژنده گره زده به کمر ، منقل را جلوی پایش که چمپاتمه زده می گذارد )

_ آخه تو چرا به خودت نمی رسی ؟ عمو!؟

بلند بلند می خندد !

_ هیچ مرتیکه ی خری نمیاد تورو بگیره ؟ که عمه شی ؟! که مقدس شی؟

  (وافور را کنار دستش قرار می دهد .و می رود)

_ دختره بد بخت زبونش رو جای ناف بریدن ، بلند بلند می خندد!

از جیب خلیقه آهار زده اش یک قوطی کبریت بیرون می آورد .پر از نخود های تل ! تل نخود ! دقیق می شمارد ، 1 و 2 و 3 و...... دوباره از اول 1و 2و 3 ...کنار سینی می ریزد و می شمارد ...، صدای بهم زدن در شنیده می شود .

_ آه پدر سگ ، تا حالا کجا بودی ؟ ( تل های نخود از دستش می ریزد ) اینم از دستم در رفت.

پسری با ته ریش مرتب ،بلوز سفید یقه آخوندی ، که تا روی شلوارش کش آمده  ، جلوی در نقش می گیرد .

متجاوز از بیست و پنج ندارد . دو دستش را روی هم روی کمرش میگیردو چشم هایش را همینطور میخکوب به ریش ریش های قالی گره می زند .

_ حاج آقا ببخشید موقع وصل القلوب متصدی او قات شدم .../

........................................................................................ادامه دارد!...............................

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:42 توسط ایشا