تبليغاتX
AMUSED TO DEATH
 

آه ، شادکامی خیانت به میهن است

آه ، جهانی که زیر گام هایم دوره می شود

مانند آبگیر های آتش و ژرفاست

....

....

.... جهان را به دشمن تسلیم کر ده ایم

و هنوز خیانت می ورزد

من آن پیکره نابود گشت در میان آبم

در خروش آب ها کیست که با پلک ها تمنا می کند؟

و این که من خداوندم

آن که آرزو می کند که گناه بر روی زمین پاک می شود.

.......

......

من زندگی را می فروشم

در کوره راه اهریمن

من فرمانروای دو رنگی ام .

 

 

پ.ن: ..... ها نشان این است که مصرع هایی از شعر را فراموش کرده ام .

پ.ن۲:به بهداد ـ برای ۱۱ روزکه در کامنت ما قبل ذکر شد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:42 توسط ایشا |

 

آدمی شور و شوقی بیهوده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:27 توسط ایشا |

 

 

پانزدهم امرداد ،سال نوی اشکور با فاصله ای به قامت چها ماه و نیم از ه.ش از پشت "عروس داماد" تولد خویش را جشن می گیرد.

" از انعکاس اندام تو در آب

ققنوسی، هندسی وار

می کشم"

 

 

پ.ن: عروس داماد تکه صخره هایی از کوهی است دراشکور . که به علت شباهت این دو تکه سنگ به "عروس و داماد " بدین نام خوانده می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:41 توسط ایشا |

در بعد از ظهری که هنوز بی خوابم تلفنی مرا بیدار باش می دهد . بر خاستن و خارج شدن فاصله ای را که من تخمین می زنم  به سخره می گیرد . یک ساعت زودتر در میدان انقلاب . شاید حالا سی سالی بگذرد . خوب یادم هست امرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج . کتاب فروشی های انقلاب همه بسته بودند . جمعه بود یحتمل . ازآخرین قدم های کودکانه ام روی این سنگ فرشها که شمرده و نفس نفس زنان مترش می کردم چند سالی از حوصله بزرگ شدنم سر رفته بود . وارداولین  کتابفروشی بازی که دیدم شدم .

ببخشیذ آقا : کتاب "صید قزل آلا در آمریکا " دارید .

بفرمایید طبقه پایین .

ببخشید آقا :....

در کتابهای زیست شناسی پرسه ای می زند و من که سعی می کنم بر خود مسلط باشم از پله ها بالا می آیم تا خنده ام را لای درز سنگفرشهای انقلاب خفه کنم .

جلو تر یکی دیگر باز است . تر و تمیز ..ساعتم را نگاه عاقل اندر سفیه می کنم .و دوباره می پرسم آقا :.....

کتاب را که می خرم شروع می کنم به ورق زدن. تا سر سینما بهمن . و نزدیک باجه بلیط فروشی شروع به خواندن می کنم . نیم ساعتی که می گذرد حس می کنم ساختمان رو به زوال قرمز روبرویم می خواهد سرخم کند . سر بالا می گیرم و زمان را جا گذاشته ام . انگار دلم نمی خواهد عقربه سرتق به هفت برسد تا من کتابم را تمام کنم . حالا که یک ساعتی می خواهم تمام تاخیر های عمرم را جبران کنم . بقیه اش مهم نیست .شاید در سی سال پیش جا مانده باشم . شاید میدان انقلاب اکنون ویرانه شده باشد . اوه نه ! هر چند من جامعه ای را وطن خطاب می کنم که به تروریسم محکوم می شود ولی خشونت را از دست خط بدم خط می زنم . شاید میدان انقلاب اکنون بعد از سی سال پر از قزل آلا شده باشد .

یک ساعت کتاب خوانی آزاد از "ریچارد براتیگان" و یک هدیه خوب سی سال می تواند روی سنگریزه های کف رودخانه جا بماند.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:9 توسط ایشا |

امروز فکر می کنم

با چپقی طولانی

زندگی سگی را

بمکم

و دودش را

در صورت یائسه ای به نام "زمین"

تف کنم!

پ.ن: این پست به هیچ عنوان شعر نیست ! به علت خوانش بهتر چنین نگارش شده !

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:37 توسط ایشا |

 

غرق در ظلمتی نا به هنگام

بر سیلی زمانه

پهنای صورتک هاشان را

می سایند

التماس رعشه

در خون

در تب

در سیاهی چشمان پلیدشان

غرق می شود .

زیرا که شناگران جغرافیای بشراند.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:37 توسط ایشا |

مدیشا:می شه پناهنده سیاسی بشوم؟

من: نه !چون هرگز بر نمی گردی !

مدیشا: ولی زود فراموش می شوند؟ نه؟ 

من: نه !آنها در جغرافیای جهان جا دارند.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:7 توسط ایشا |

 

از خیابان  رد می شوم.یک خودرو ملی  سایه ام را له می کند . من کرخت می شوم . مکثی می کنم :نه! نه من دخترک مو قرمزیم که او را عاشق کنم و نه او در جوانی جا مانده است....

 

پ.ن۱: در ابتدا ... به جای "نه او،در جوانی جا مانده بود " چنین نوشته بودم : "مترسکی مو مشکی "

پ.ن۲: لطف کند به کسی بر نخورد .سپاس

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:42 توسط ایشا |