امروز تولد دلتنگی های توست .
برگ های پاییزی ی موزاییک های کافه آرام آرام حرکات لغزنده ای دارند.
روی لبانم خون می چکد.فاصله ی خیال های ساده و لطیف ه سیاه دو چشم تو تا شعر , پرده های فاصله ی زمان را می درند. و روی لبانم خون می چکد.موزاییک های کف کافه برگ های پاییزیی به رنگ های خاکستری و سفید را ارام می لغزانند تا کف دست های من بوی پاییز بگیرند.و چشمانم فریاد می زنند :" من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهد شد!"
به سختی روی پاهایم می ایستم.کلاهم را به احترام شعر تو بر می دارم , هدف از شعر امروز به تصویر کشیدن نیست , حسی است در حجم بی منتهای ذهن.
وقتی سر انگشتانت روی لوح های پذیرنده می نگارد: " رشته های ابی رگ هایش مانند مار های مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده اند!" من تمام عطر اگینیه پاییز را روی گلوگاهم می کشم. رشته های ابی ,دور گردنم چنبره می زنند و صدای شعر امروز, اینچنین از حنجره های پاییزی , خزانهای زود هنگامشان را جشن می گیرند.
درشعر امروز فاصله های مرگی زود هنگام است , که عصیان های کودکانه دارد , و تو میگویی :"باید برای روزنامه تسلیت بفرستم"! دیگر خیلی دیر شده , " در شقیقه های منقلبش انفجار خونین را تکرار می کنند"و من به نثری خارج از شعر امروز می گویم "سلام" ! و روی لبانم خون می چکد.
پ.ن ۱ : ".." اشعار فروغ فرخزاد
It seemed
like years
before
I picked
a bouquet
of kisses
off her mouth
and put them
into a dawn-colored vase
in
my
heart
But
the wait
was worth it
Because
I
was
in love
به مناسبت تولد آ.ا یادداشتی که ایشان درخصوص داستان "پوتین های آمریکایی داداشی" برایم ارسال کرده اند را در این پست قرار می دهم.
آ.آ : {خب..
چیزی که من میخوام ازش شروع کنم محتوای داستانه اتفاقا و نه طرح یا حتی فرم. در مورد این داستان، شاید من آدم مناسبی برای نظر دادن در مورد محتوا نباشم. میدونی چرا؟ چون خیلی خوب حسش میکنم. چون داستان منه. چون خودمم و خب، طبق نظر طرفداران تعبیر کپنهاگی مکانیک کوانتوم، وسایل آزمایش بر نتیجهی آزمایش تاثیر میذارن. من اصلا اونقدر نمیتونم از داستانت فاصله بگیرم که در مورد محتواش صحبت کنم. فقط میتونم (و دارم) محتواش رو (نه تنها حس، بلکه) زندگی کنم.
و اما بقیه.
کاملا موافقم آبجی، داستان داستان داداشیه. داستان همهی داداشیها.
چیزی که من رو مجذوب خودش میکنه، وسواس نویسندهست در بودن کنار داداشی (با جابهجا کردن راوی همراه اون) و از طرفی حفظ فاصله با اون. هم از طریق انتخاب راوی سومشخص، و هم از طریق فواصلی که در داستان میاندازه. من وقتی دارم میخونمش، نفسم میگیره. اما وقتی تو مینویسی "نویسنده میخندد"، من فرصت میکنم یه نفس عمیق بکشم. حتی یه سیگار روشن کنم و برم برای خودم قهوه بریزم و بعد به این فکر کنم که "پسر، این داستان توئه، شاید فقط همین یه بار رو فرصت داشته باشی که داستان خودت رو به جای اینکه بازیش کنی، بشینی یه گوشه و فقط بخونیش". این رو به خودم میگم و بعد "و صفحاتش بههم میخورد".
چیز دیگهای که خوشم میآد، انتخاب فضاهاست. دستشویی (که من خیلی کثیف تصویرش میکنم)، حضور اون متصدی بیپدرمادر، از طرفی حضور شهریار در ابتدا، که به نظرم هم عاقلتره، هم کمتر احساسی، هم باتجربهتر، خلاصه که میدونه "آسمان هر کجا همین رنگ است" و بازگشتش در انتهای داستان.
دو تا جمله هستن که هم انتخاب کلماتش، هم وزنشون، هم مفهومشون، معرکهس.
یکی وقتی که میگه "مفتخورین دیگه، روزی 5 تومن بهت میدم با این پوتینها !.."
و دیگری " آخرین باری که فیلتر قرمز سیگارش را توی زیر سیگاری کریستال اهل چکی اش خفه کرده بود کی بود؟"
چیزی که اذیتم میکنه، اون تاکید بر "جامعهشناسی .." در انتهای داستان ه. میشد حتی کلا نباشه. }
پ.ن۱: قسمت هایی از نامه را حذف کرده ام ....