اسپری قرمز ؛ روی کهنه صورتک های مردم ، نفس های اخر را
مک می زند!
امواج بی صدایی در رگ های من , عصیانی از ترس و اضطراب اند. رعشه های باد پاییزی روی پوستم خراشهای مورب و باریک ِ سرما و سرما و سرما می آفریند. سر انگشتانم که رویشان می لغزد فکر میکنم تمام زمستان را در کوهستان ِ پشتِ بام زندانی شده ام. موهایم هنوز سیاه ِسیاه است , تا روی مهره های کمرم گرم ِ نوازش های متلاطم شان است.
گردنه ی شیشه ای و باریک گرم که روی لبانم می لغزد, امواج بی صدایی در رگهایم در مجراهای دو رنگ , مسافتی دور را تا سینه ی تپنده زندگی ام می پیماید.
پیراهنی سرخ به تن کرده ام و فریاد می زنم "مردی معلق" در سایش این دست ها بر نی لبک های کهنه پشتم نقش داشته است. مردی که فاصله ی حرف هایش تا سیاه مشق های من , فاصله ی اقیانوس های نیامده است.
روی سر انگشتانم می شمارم, یک و دو و سه و ...پنچ و دوباره بر می گردم , یک ! یک! یک! و همانجا ست که زنی در درون من جیغ می کشد. زنی که آبی اسمانها را روی بازوهای سبز کاج های زمستانی دوست داشت.و زمستان روی صورتش شیار های مورب و نازک درد را در کلامی یخ بست۱ زنی که آرام جزئی از من شد.
امروز پیراهنی سرخ بر تن کرده ام , به شهادت خون , از سر انگشتان من! به شهادت تمام زنانی که نبوده ام! نفرت , روی کلام های زمستانی , یخ بسته است.
امروز پیراهن سرخ به تن کرده ام چرا که به مهمانی ِ خورشید های همیشه می روم تا زمستانم را در سالی پر بلوا گرم کنند.