دیافراگم بسته:
تمام کوچه های شب خیسند . تمام سنگ فرش های پیاده رو ...تمام خطوط زرد بزرگ راههای خسته ی همیشه ...تمام نگاهای نیمه شب.
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران مرد هزاران مرد گمنام می پیچد
دیافراگم نیمه:
زنی زیر پل ایستاده است نیمه شب کورش کرده عینک آفتابی اش را بر نمی دارد .
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران زن پیچیده است
دیافراگم باز:
کودکی روی خطوط سیاه و سفید خیابان بند آمده است.
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران کودک مدفون پیچیده است.
دیافراگم بسته:
در رویای من تویی و بوی تنت مرا تا روی آبی اقیانوس می برد .تا دیوار چین و جنوب دانوب که هیچ گاه غروب آفتاب را بر رویشان ندیده ام .
که هیچ نور نئونی بوی تن تو را عمومی نمی کند.
دیافراگم نیمه:
بسته ای از همان هیچ های همیشه اینجا دارد خیس می خورد
دیافراگم باز:
انگار هیچ وقت کسی به نام تو اینجا امضا ء نکرده است.
و کسی باور نکرده است که از دیافراگم باز هم قطره های خون زیر نور چراغ های خیابان جاریست.
فردا فرا خواهد رسید ....سومین !
ادبیات من ،ادبیاتی شخصی است ،محدود و محبوس در چهار دیواری ،کوتاه و موجز !!!!
ترس از دنیای واقعی بیرون و گریز از ارتباطات پراکنده ،اکنون هر چه می نگرم از محدوده دیوار و آجر و سنگ فقط با ذهنیتی سورآلیستی عبور کرده ام ، نه با چشمان واقعی گرایانه !؟
اواخر خرداد هشتاد و پنج در گر ما گرم ظهر پنجشنبه ،اینجا، خانه ی پدری مادرم با پنجره های بزرگ و اتاق هایی که در هایشان به هم باز می شود ، با طاقچه هایی یک متری که تفرجگاه کودکی ام بوده اند ، هوا آنقدر سرد است و باد می زند که باز هم مجبورم پنجره ها را ببندم ، تنها گریز گاهم به دنیای بیرون باز هم بسته می شود .
و همچنان نوشته هایم محبوس می شوند.
خر چند زمان کودکی ام هر کدام از این اتاق ها به اندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود و برای انواع بازی ها و جولان دادن در سرزمین عجایب مناسب می نمود ، حالا دو قد من اتاق را پر می کند. می ترسم چشمانم را از پنجره بیرون ببرم !! بعد از زلزله رودبار همه چیز تغییر کرده ،درخت های پرتقال خونی باغ که قلع و قمع شد برای مستقر شدن چادر های سبز بی خانمانی مان،( از گرمای تفت بندر پناه آورده بودیم )، طرح های مختلف شهر داری که در گذر زمان ما را تنگ تر و تنگ تر کرد . و تنها ریشه کهنه وپیر انجیر و شاخه های بال مانندش که دیوار بیرونی مستراح را سخت به آغوش می فشرد. اگر که ما نتوانیم آن را به هر قیمتی از باغ بیرون بیاندازیم ،یحتمل ما و ملک و ما بقی اثاثیه حیاط را یکجا از باغ بیرون می اندازد.
او هم جزو تعرفه هایشهرداری می شود.!!!! مطمئنم!
نوک انگشتان پایم سرد شده ، روی این قالی پدرم ، جاودانه شد. قالی سلیمان پر کشید و در این اتاق روی کاه گل های سیمانی ی سقف، مادر بزرگم را بغل کرد تا با هم نجوا های افق را اقامه کنند. روی قالی دراز می کشم ، نه !! دارد گرمم می شود ، جاودانگی لای انگشتان من روی پرز های قالی بالا و پایین می رود .
کاه گل های دیوار خوب یادم هست.که پس از زلزله رودبار ،شکاف بر داشته بودند و تکه های بزرگ چوب از لا به لایشان پیدا بود. چوب گردووووو ، چوبی که سنتور روزبه شد ، توسط استاد موسیقی امان بالا کشیده شد که ترک خورده ! و گم شد !! و به کنسرت های بزرگ رفت !! و فقط زمزمه های تارش از دور می گفت هستم . مثل ارگ من که نزدیک بود لا بهلای زلزله ،توی خاک واره های ییلاق توسط استادم بالا کشیده شود. چه ساده بودیم . ان روزها روزبه فقط یک مرد یازده ساله بود ! که موهایش در گرمای تابستان آن سال طلایی شده بود.
دیوار های کاه گلی ، حالا مدت هاست که زیر چند لایه گچ و رنگ مدفون شده اند.
پ.ن: تولدت را نیز از یاد برده ام amused to death و وسوسه های ناکوک چهاردهم خرداد ۸۵ را.
پ.ن ۲: این پست فردا تغییر خواهد کرد.
دارم در اتوبوس تو را مرور می کنم . نوشته ها در آفتاب سبز می شوند و اتوبوس در کوچه بیمارستان می پیچد .آن یکی پشت عینک دودی اش مرا مرور می کند و دوباره نوشته ها سیاه می شوند .بوق های ممتد در مغزم وز وز می کند.اتوبوس زیر سایه "دیگری بزرگ " ایستاده است .
بلیطی در دست من ثانی می چرخد و در سالن باز می شود تا من آن وسط ها گم شوم .سه تاری زیر نوازش سر انگشتان او تا زایشا گیتار می نشیند و ........گوش های من نوش !
ساعت از دو که می گذرد درد نوازش سر انگشتانش لباسی از کلمات بر تن می کند و کلمه تمام لکه های دیوار - تمام تعلیق ذهن و تمام سکوت را می گیرد . کلام در لحظه ای ناب فاجعه می شود . چرا که رنگ " تعریف کردن" فولدری زرد را در ذهن یکایک من های نشسته روی صندلی های سالن جابربن حیان دانشگاه صنعتی شریف باز می کند .فولدری که به خاطر تدبیر -نو آور - تلفیقی - اندیشه و علم - و " ذهنی زیبا " پیش از ذهن پیشگویانه صاحب این حنجره از گذار ها گذشته است و نام" محسن نامجو " به خود گرفته است .
مخاطب اینجا قرار نیست ذهنی منفعل داشته باشد . مخاطب اینجا قرار نیست استنتاج را برای دیگری روی تریبون جا گذارد . مخاطب اینجا قرار است ذهنی پویا داشته باشد تا آنچه " تفاوت " و آنچه " سبک نامجو " می شود را میان همه اوهام بیرون و درون موسیقی باز شناسد .
پیش از انکه کلمه لباس شود و تریبون ذهن من - نامجو - آن بالقوه گم شده در موسیقی ما را به فعلیت رسانده است .
و تمام تردید از آنجا نشأت می گیرد که چرا نامجو " دچار " می شود ؟
و چرا " دولت شرمنده از آن ما .....؟ "
دچار ساختن پایه هایی از " سبک نامجو " در لباس کلمات شود . آنچه در عمل من ها را به تعلیق کشانده است ....... هیچ محتوای پوشیده ای وجود ندارد . رفیق !
آنجایی که نوا " مارکوزه " را به بند آواز می کشاند . نه بگذارید .....هربرت مارکوزه آنکه به بسط فن آواری های ارتباطی و مصرف گرایی توسط مدرنیته در زندگی ما بد گمان بود و آنها را هسته ی نوع خزنده تر و پنهان تر و جدید نظام استبدادی می دانست که با ایجاد " نیاز کاذب " به دنبال این بود تا به درون خود آگاهی نفوذ کند . همه ی صداها ی مخالف را از بین ببرد و همه را به شکل قطعات قابل تعویض ماشین سرمایه داری در آورد .
بحث تقابل " محمد رضا شجریان " - " حسین علیزاده " - " شهرام ناظری " و ....دیگران و آن خدایگان موسیقی را بگذریم ....." شاید که آینده از آن ما ...!"