تبليغاتX
AMUSED TO DEATH
دارم سقط مي كنم!
باور كنيد. چرا از چرخ و فلک پیاده نمی شوم! کسی از من بپرسد این بازی را چه کسی به تو آموخت. نام هزاران مرد برزگ را پشت دست های کوچکم قایم کرده ام. باور کنید صدای شیپور چی های زمان هم که در آید من هنوز از چرخ و فلک پیاده نشده ام. دوسال پی در پی گردیده ام و امروز بار وحشت نوزادی دو ساله در من سنگینی می کند. همه چیز در یک روز اتفاق می افتد. می ترسم که بند بیایم. روی صندلی های روزه ی دانشگاه. چند ساعت دیگر! چندین دقیقه ی دیگر این بازی تمام می شود و گمان می کنم سرگیجه ام تا ابد تمام نشود. اینهمه نام! اینهمه انسان بزرگ ! دستانم مدام کوچک می شوند. آب می روند. با ور کنید کمربند های ایمنی دنیا کم می آیند وقتی می خواهم پیاده شوم. سقوط که نه سقط کنم. جیغ می کشد در درونم. بغض ندارم . خوشحالم که تمام می شود. خوشحالم که دنیا را جور دیگری دیدم و اندیشیدم. خوشحالم که زمین هنوز برایم گاهی صاف است. گاهی گرد و گاهی اصلاً شیب دار است. خوشحالم که دستهایم را هنوز دارم و غرورم را نه. خوشحالم که در بیست و چهار سالگی مهر پیاده شدنم را می زنند. اگر سقط نشد زودتر از همیشه ها بر می گردم به روحم و به جسمم که مدتهاست روی آفتاب را با عینک سیاه ِ ته استکانی ای پوشانده نه نه پوسانده! می خندد کودکم اگر که صندلی های دانشگاه روزه شک دار نگرفته باشند و هزار اما و اگر دیگر که می دانید. باور کنید بین من و تنگنای زمان پیوندی دیرینه است.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:6 توسط ایشا |