امروز رو با اضطراب گذروندم . نمی دونم حقیقت ماجرا چیه؟ ولی یه حسی همش می گفت کاش همه مردم ، همه خوب بودند و غم و غصه ها کم تر بود . امروز برا خیلی ها خواستم که شاد باشن . و تمام روز رو آن لاین سپری کردم . با همه یه جورایی حرف زدم . در عین حال یکی از کتابای پایان نامه ام رو از ابتدا تا انتها خوندم و .. می شه گفت بیش فعال بودم امروز و این سر ِ اضطرابی ِ که الان بیدارم نگه داشته . ببه حالت ماز گونه ای دارم لذت می برم . شاید اینم اولین گذر های ماز گونه ی بهاریه . ولس بر عکس همیشه خوب بوده و چیزی که تشدیدش می کنه یه اعتراف دردناک ِ ...این که من پی بردم واقعا بلد نیستم از خودم دفاع کنم . همیشه گمون می کردم خیلی مستقل تر از این حرفام . ولی واقعیت اینه که من در حصاری از جنس خودم زندانی ام و بیرون و آدم ها و کاراشون غریبه است باهام . نمی تونم وقتی کسی بهم چیزی می گه از خودم دفاع کنم . شاید تو تمام عمر ربع قرن گونم سه دفعه اونم با پیام کوتاه تونستم جیغ بزنم . نه نه ناراحت نیستم . ولی گمونم یه سری فکت راجع به دفاع از خود باید صادر کنم . و جیغم نزنم بهتره صدام ناهنجار میشه ... ها ها ها می دونین که الان چقدر هنجاره ؟ بالاخره این دنیای دیوانه ی دیوانه سهم یه روز خوبه . و اصلا دوست ندارم کتمونش کنم.