تبليغاتX
AMUSED TO DEATH - April 18, 2008
داداشی
چه روز باشکوهی می شد . بعد از همه اون حرفا .صبح زود می اومدی و با هم می رفتیم کوه و ساعت ها فقط نگاه می کردیم و سکوت تنها حرف بین ما بود . یه سیگار ...هر چی تو بگی ... باهم می کشیدیم و تو بر می گشتی اون دور دورا . قول می دادم تا 1402 صبر کنم . بعد دوباره به سبک جیمز باندی بر می گشتیم ...آره ...می خندی ؟! بعد از تونل ها ...کاش بهارت و با خودت نیاری .هر چند که اون دیگه بزرگ شده یا شایدم حقیقی. اصلا هیچی نیار .سکوتت خیلی خوبه . باز که داری می خندی ...همه یه بهار دارن .یه پاییز . یه زمستون و چندتا تابستون . این کجاش خنده داره ؟! ببین من نمی دونم دیگه بسه .اینا رو که می نوشتم . یه حسی بهم لبخند زد کافیه . الان از ذوق لبریزم. می دونی ...می دونم که خوب می فهمی.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:37 توسط ایشا