شوخیت تمام نمی شود که دستهای من
دست از نوازش بر دارند
کوچکتر که بودم
گمان می کردم
همه اینها مثلثی است
حالا شبیه هرم های
تو به توشده است
و من غرقه ی گردابم
که بپرسی چرا
کلاف ها را گم کرده بودم
پدرم زیر شمع دانی ها
مشغول کودکی (ش) بود
مادرم نردبان را گرفته بود
و ول نمی کرد
و در سمتی دیگر
من کلاف ها را گم کرده بودم
شوخیت تمام نمی شود
که انگشتان بارانیم
تمامی آستین ها را
خیس کرده اند.
شبانه--
بی خوابی