تبليغاتX
AMUSED TO DEATH - Entry for May 19, 2008
 

شوخیت تمام نمی شود که دستهای من

دست از نوازش بر دارند

کوچکتر که بودم

گمان می کردم

همه اینها مثلثی است

حالا شبیه هرم های

تو به توشده است

و من غرقه ی گردابم

که بپرسی چرا

کلاف ها را گم کرده بودم

پدرم زیر شمع دانی ها

مشغول کودکی (ش) بود

مادرم نردبان را گرفته بود

و ول نمی کرد

و در سمتی دیگر

من کلاف ها را گم کرده بودم


شوخیت تمام نمی شود

که انگشتان بارانیم

تمامی آستین ها را

خیس کرده اند.




شبانه--

بی خوابی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:45 توسط ایشا