تبليغاتX
AMUSED TO DEATH - Wednesday June 11, 2008
 
 
به دست هایم حسویم می شود . وقتی ساده از من می گیریشان . در هجوم زمانه ی بیمار . در میانه ی ظهری گرم که مرداد را نوید داده است . و انگار تبِ تمام دنیا را دزدیده ام وقتی که بدون دستهایم به خانه باز می گردم . روی نیمکت های آبی آسمانیشان کردم . و بی انکه ترسیده باشم .
به دست هایم حسودیم می شود ، که از انِ زیبایی های توست وقتی خطوطشان را می خوانی و به زندگی کودکانه می خندی . آسمان خراش ها را با کفشان پاک کرده بودم که آسمان از آنِ تو باشد .
و شیار اشک هایت را با سر انگشتانش تا که آسوده بنگری . و تمام روان نویس های دنیا را در میانشان جای داده بودم که جاودانه بنویسی
نامت را بر بلند ترین نام های جهان .
حسودیم می شود که دستهای مصنوعی وایوشکا را قرض گرفته ام تا تمام مرا بنویسند وقتی که دیگر دستی ندارم .
همه ی داستانها را نوشته اند . همه شعر های ناب گفته شده . همه ی پل های سنگی روی رودخانه های آبی راه می روند .
و دیگر کسی دست های مرا به خاطر نمی آورد که در آخرین کتابم با بسته های کوچک گیاهی وحشی به پسرکِ خیابانی فروخته بودم.
 
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:52 توسط ایشا |